خانوم‌کوچیک

برش‌هایی از "من" که فارغ از هرچیزی باید بنویسد.. 🪴

خانوم‌کوچیک

برش‌هایی از "من" که فارغ از هرچیزی باید بنویسد.. 🪴

خانوم‌کوچیک

اعتیاد به نوشتن از اون دسته از اعتیادهایی هست که نه میشه ترک کرد و نه آدم اصلا می‌خواد که ترک کنه . گاه‌گاهی سرک میکشه تو زندگی من و میگه بنویس ، که اگر ننویسی انگار به فعل نرسیدی کلا..
برای همین هم
می‌نویسم . از حدودا سال 92..
خانه به دوش طورانه البته .


کانال ایتا :

https://eitaa.com/bejana

نویسندگان

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خونه سبز من» ثبت شده است

خب اومدم

 

تقریبا دو ماه شد دیگه که ما از کرج اومدیم قم 

اما حدودا یک ماهه که دیگه کامل وسایلمون چیده شده..

چرا ؟ چون این خونه ای که اینجا گرفتیم یه خونه ویلایی قدیمی سازه که حسابی نیاز به رسیدگی داشت

مثلا کف هنوز موزاییک بود ! به خودی خود اشکالی نداره ولی وقتی من به کلی ذوق و شوق و سلیقه به خرج دادن لوازم خونه‌ام رو انتخاب کردم و خریدم و دائم در حال تغییر چینش و.. هستم واقعا توان روحی زندگی روی موکتی که لوازم خونه رو خفه می‌کنه نداشتم. حداقل برای من با شرایط هجرت از شهر خودم یه فشار روحی زیاد بود که گفتم این خونه باید حتما سرامیک بشه ..

نیاز به کاغذ دیواری ، تعویض شیرآلات و.. خیلی چیزا خلاصه . هنوز تراس بهم‌ریخته‌اس تازه..

 

اما از شرایط خونمون بگم ؟

 

 

یه خونه ویلایی که وقتی از سمت کوچه در دو لنگه رو باز می‌کنیم مستقیم وارد راهرو و راه پله میشیم.

سمت چپ یه در چوبی هست که با باز کردنش پله‌هایی که به سمت زیر زمین میره رو میبینیم که در واقع از اون یکی لنگه در کوچه هم میشه مستقیم اومد زیر زمین .. 

زیرزمین چیه ؟ زیرزمین ما شد حسینیه + کتابخونه + محل درس و بحث یار و استاد و دوستشون آقای میم . 

حسینیه ما قدیمی با سقف خیلی بلند دیوارهای رنگ و رو رفته با بیش از ۳۰۰ جلد کتاب از هر دری که به نهایت درجه نورانیه و حس خوب داره برعکس قیافه‌ی داغون و صد رنگش.. 

حالا عکساشو میذارم بمونه اینجا . 

 

از در کوچه که وارد راهرو میشیم سمت چپ ورودی حسینیه و رو به رو با دو سه تا پله در خونه آقا سید (استاد) رو مشاهده می‌کنیم که طبقه همکف زندگی می‌کنن . با اختلاف تقریبا ۱۰ ، ۱۲ تا پله هم میرسیم طبقه اول که منزل ماست.. 

الحمدلله

و

گوش شیطون کرد ، حداقل یه نفر اینجاست که به آرزوش رسیده و اونم یار ماست :) همسایه استادش شده ، کتابخونه و حسینیه داره و هیچ کاری جز درس خوندن در مجاورت استادش نداره جز اینکه از ساعت ۱۲ تا ۴ بعدازظهر سه تایی (استاد و یار و آقای میم) میرن یه پژوهشکده و کارای پژوهشی میکنن در مقابل مبلغ کمی حقوق ماهانه ... که البته برکت داره الحمدلله . 

خونه رو بگم؟ از در مستقیم وارد محیط پذیرایی ۳۰ ، ۳۵ متری میشیم ، دیوار مقابل در ورودی ، در حمام رو مشاهده مبفرمایید (یعنی قمی ها با این سبک خونه سازی یک تنه تاریخ ایران رو به باد دادن :) ، سمت چپ در ورودی در انباری و سمت راست درب اتاق خوابه . سمت راست تر دیوار به دیوار اتاق خواب هم آشپزخونه و مقابل آشپزخونه هم در بهارخواب.. 

از نقشه ی افتضاح خونه گذر کنیم ۲ تا چیز رو تو این خونه خیلی دوست میدارم . یکی این‌که ۲ تا پنجره و یه در کاملا نورگیر تو پذیرایی هست ، ۱ پنجره متوسط تو آشپزخونه و یه پنجره متوسط دیگه تو اتاق خواب . که کل روز روشنایی دلچسبی تو تمام خونه داریم و من عاشقشم . و بعدی هم بهارخواب بزرگی که کلی براش برنامه دارم .. 

این از خونه .

اما از حرم بگم برات ؟

حدودا نیم ساعت پیاده و پنج دقیقه با ماشین فاصله داریم تا حرم و من خییییلی بی معرفت‌طورانه حدودا هفته‌ای یکبار توفیق زیارت داشتم و حتی گاهی همون هم نه .. یار تقریبا هر روز صبح خیلی زود میره و دمش گرم حقیقتا.. 

اینجا به جز حرم خانم که خیلی دوست داشتنیه ، چندتا جای دیگه هم هست که حال خوب کنه . یکی بیت‌النوره که محل عبادات سیده معصومه سلام الله علیها بوده . یکی هم قبر آقای الهی برادر علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه ... 

مسجد جمکران رو داریم ما که من روزایی که دنبال خونه میگشتیم اونجا خیلیییی حال و هوای خوبی تجربه کردم و تو این دو ماه ولی فقط یکبار با پاندا رفتم و دیگه توفیق نشد.. 

.

.

.

اما..

من تااازه دو هفته‌اس که خودم رو اینجا پیدا کردم 

و تازه دارم می‌فهمم که اینجا خونمه و برنامه‌هام چجوریه .. 

حتی شاید هنوزم خیلی گیجم .

بازم بیشتر میگم بعدا

تا این پست در مورد منزل ماست

چند عکس از حال و هوای همین الان بذارم از جاهایی از خونه که دوست میدارم که بمونه برام:

 

چراغ مطالعه‌‌ام سوخته پس فعلا از این دوست عزیز روی میزناهارخوری استفاده‌ای نامتعارف می‌کنم . 

اون پشت در واقع دیوار انتهایی پذیرایی هست که به تازگی تبدیلش کردیم به بک‌گراند عکاسی برند شخصی بنده :) 

یادتونه که گفته بودم دارم یه کار کوچیک راه‌اندازی می‌کنم برای حمایت از تولید ؟؟

راه‌اندازی کردم دیگه ، خب ؟

اما همونطور که مستحضر هستید به شرایط فعلی جامعه

فکر کنم بیشتر حمایت از تولید من رو راه‌اندازی کرد :))) 

به هرحال.. 

اون دیوار پشت شد بکگراندی که هنوز ازش یه عکس هم نرفت تو مجازی .. توکل به خدا.

 

کنجکی از آشپزخونه رو میبینید که هنوز براش پرده‌ای مطابق سلیقه و بودجه پیدا نکردیم

اما اون نور زردی که روی پنجره میوفته برای یار حس خوبی داره . 

یه چیز بامزه هم اینکه اون ادویه‌های سمت راست رو میبینید ؟ یارِ بامزه خریدتشون یکیشون ادویه آبگوشتی ، یکی پلویی ، یکی خورشتی و یکی ام ادویه ماست و دوغه :) انقدر واسه این‌طور چیزا ذوق داره که منِ زنِ خونه ندارم !

 

 

دیوار " زنانه " منزلمون رو مشاهده می‌کنید که در سبزترین حالتِ سبزی ، خونمون رو منور فرمودن به وجودشون.. 

و با سبز‌های دیگه خونه خیلی ترکیب جذابی دارن برام.

اون دوتا کبوتر هم کمال و جمال هستن از دوستان خوب بنده .

 

این ستونه هست ؟ این ستون لامصب... این ستون برای چینش مبل‌ها تقریبا ۲۰ سال ما رو پیرتر کرد :)

دهنمون سرویس شد تا مبلا رو بتونیم بچینیم ولی خب.. بدککک نشد . 

معمار ؟ 

مهندس ؟

بساز بفروش حتی ؟

نخیر (!) صاحبخونه قبلی تن به این ذلت‌ها نداده قشنگ.. !!

عوضشششش 

ستاره‌ها از تو بهارخواب قشنگمون خیلی خوشگلن :

 

قشنگ نیستن ؟؟ زوم کنیدا

 

 

میز ناهارخوری هم علاوه‌بر کاربرد خودش برای شام و ناهارهامون ، شب‌ها محل مطالعه منم هست . 

یار که دیگه میره حسینیه برای مطالعه ، من میمونم بالا و کتابام .. 

آهان راستی حسینی :)))

 

این هم از حسینیه ی زیرزمین که صبح‌ها از ساعت ۵ تا ۸ محل درس و مباحثه یار و آقای میم هست و از ساعت ۸ تا اذان ظهر محل درسشون با استاد و دوباره ساعت حدودا ۷ غروب تا ۸ و نیم محل درس یار تنهایی.. 

یک‌شنبه هر هفته هم روضه برقراره و برای عموم آزاده اما معمولا فقط خودمونیم که استاد یار حدودا نیم ساعتی صحبت می‌کنن و آقای میم که ملبس هم هستن روضه می‌خونن و سینه‌زنی . 

ما خانم‌ها معمولا همون یک‌شنبه ها میریم حسینیه مگر گاهی که من غروبا برم یه چای پیش یار بخورم موقع درس خوندنش..

 

خلاصه

فعلا همین 

 

 

 

از حرم بیشتر میگم بعدا

شب بخیرتون

  • [ زینبم ]

بالاخره

به لطف قطعی اینترنت 

من وقت پیدا کردم بیام اینجا و بنویسم

 

وبلاگیای عززززیزززم دلم براتون خیییییلی تنگ شده بود و دائم بهتون فکر کردم ؛ فقط روزگار بین ما جدایی انداخت و الان برگشتم کنارتون :))

 

بله همون‌طور که تیتر زدم ، صدای ، من رو از فاصله خیلی کمی ( به اندازه یک تقاطع ) از نزدیکی حرم سیده معصومه سلام‌الله‌علیها می‌شنوید در خانه‌ای نقلی و کوچک ولی به غایت نورانی و گرم ... با یک عدد بهارخواب بزرگ رو به آسمون که هنوز فرصت نکردیم زیباش کنیم . ولی ستاره های شب به شدت از تراس ما زیبا و جذابن ... و با خیلی دقت و چشم ریز کردن مقداری از مناره‌های حرم هم دیده خواهد شد.. 

 

قطعا از پاراگراف بالا فهمیدید که من حالم خوبه اینجا ... ♡

 

الان باز چندتا کار برای پیش اومد که باید برم ولی حتما شب میام و از اینجا بودن مینویسم چون قدر یه کتابچه حرف دارمممم...

 

فعلا

  • [ زینبم ]

 

 

 

نگاهم به کلمات کتابه و وقتی به خودم میام که می‌بینم زل زدم به عکس آقا و تو فکرم که حالا چی میشه ؟ 

با یه طناب خودم رو از چاه ناامیدی بیرون می‌کشم و می‌گم جفتمون می‌دونیم که خون هر شهید یه حالت زندگی‌بخشی عجیبی برای این قیام و انقلاب علیه ظالم داره ... 

خصوصا خون شهیدی که بهترین خون‌خواه رو داره :) 

 

باز برمی‌گردم به کلمات کتاب که مرحوم مصباح در مورد " وجود ذهنی " توضیحاتی دادن ، باز به خودم میام و می‌بینم دارم به اسماعیل ، دختر‌های اسماعیل و زندگی پر برکت اسماعیل فکر می‌کنم .. به اسمش و مفهوم و وجود ذهنی اسماعیل فکر می‌کنم .. به آخرین نمازی که خوند و آخرین تصوراتی که داشته .. من که یقین دارم این شهدا از خیلی قبل‌تر آماده‌ی زندگی ابدی خودشون بودن ، آخرین تصوراتشون چقدر زیبا بوده ؟ 

 

نفس عمیییییق ..

 

 

یعنی چی میشه؟..

  • [ زینبم ]

پلان ۱ ) 

رفتیم بیمارستان ، جواب پاتولوژی رو دکتر دید و گفت که چیز خاصی نبوده الحمدلله و تمام ! نه دارویی نه چیزی ... 

ولی من دلم آروم نیست ، بدنم بهم ریخته‌اس و هورمون‌ها هم همین‌طور . وقت گرفتم از دکتری که شاگرد همین جراحم هست . همون که قبلش می‌رفتم پیشش برای کارها و درمان‌های قبل عمل ... فردا یا دوشنبه می‌رم پیشش.

 

پلان ۲)

پاندا حالش خیلی بده ، هرچی می‌خوره رو بالا میاره و دائما گوارشش بهم‌ریخته‌اس .. رفتیم پیش یه دکتر تو کرج هم آندوسکوپی نوشت و هم کولونوسکوپی! و دوتاش باهم حدودا ۵ تومن می‌شد .. رفتیم بیمارستان بقیه‌الله گفت اصلا کولونوسکوپی لازم نیست و فقط باید آندوسکوپی بشه . وقت داد برای فرداش .. مامان و بابا ، پاندا رو بردن آندوسکوپی و من چون فکر نمی‌کردم چیز خاصی باشه موندم خونه. تازه پری زنگ زد و گفت که تا آری کرجه بیاید دور هم جمع بشیم و برای شب دعوتمون کرد خونه‌شون. 

بعد مامان زنگ زدن و گفتن پاندا خیلی استرس داشت :( و این‌که در کل بیهوشش کردن.. خیلییی نگرانش شدم ولی دیگه چاره‌ای نبود . اونا تهران بودن و من کرج.. باید صبر می‌کردم . حالا قرار بود ساعت ۷ خونه پری باشیم من و یار برای شام ، بعدش یارِ من و یار پری برن خونه ما و آری تنها بیاد خونه پری اینا که باهم باشیم تا صبح . 

یهو ساعت نزدیک ۶ مادر زنگ زدن و گفتن که دکتر پاندا گفته که یه پلیپ تو معده‌اش بوده که برش داشتن و باید غذای سبک و نرم بخوره ، من می‌تونم براش عدسی بذارم یا نه؟ ( مامان خبر نداشتن که من شب دعوتم) . 

گفتم باشه و چون می‌دونستم خودشون هم شام ندارن سه تیکه مرغ داشتیم اونم برای شام خودشون گذاشتم بپزه و برنج دم کردم ساعت نزدیک ۷ بود به پری زنگ زدم و جریان رو گفتم و گفتم ۸ میایم . 

بدو بدو کارارو کردم و ۸ اسنپ زدیم دم خونه مادر اینا و غذاشون رو گذاشتیم تو پارکینگ و رفتیم خونه پری اینا ...

 

خونه پری هم خوش گذشت اما تمام مدت غمِ حال پاندا باهام بود دیگه . بچه کلا هیچ جونی نداشت ، یک ماه تمام هم یه سره استفراغ و.. خیلی ضعیف شد . 

کنکور هم که داره و از استرس کل صورتش شده جوش ! 

کاش حداقل نتیجه کنکور براش خوب باشه که یکم خوشحال بشه :( 

 

پلان ۳ ) 

پری برامون فلافل خونگی درست کرد با قارچ و پنیر که خیلی خوشمزه شده بود . بعدش یار و دوستش برگشتن خونه ما و آری پسرکش رو خوابوند خونه مامانش و اومد پیش ما .. 

جمعمون بسی با صفا بود ، کلی در مورد حسین بختیاری حرف زدیم و گریه کردیم و دلتنگی .. راستی واقعا محرم کجا بریم  ما ؟!! #آقای_روضه‌خوان کجایی الان؟ هعععی..  

با پری تصمیم گرفتیم دوباره مباحثه‌هامون رو شروع کنیم . قرار شد شنبه‌ها و دوشنبه‌ها بحث کنیم . اولین جلسه میشه فردا ، که من می‌خوام کنسل کنم و برم دکتر :)) همین‌قدر رو برنامه پیش میره همیشه درس خوندن‌های ما ! 🤦🏻‍♀️

 

اما پلان ۴ ) 

و ما ادراک ما پلان ۴ ... 

این هفته بالاخرههههه بعد از ۱ ماه و خورده‌ای درس خوندم . کافی خوندم ... کافیِ جانم .. کافیِ عزیزم ... کتاب شریف اصول کافیِ من ! ❤️ فلسفه خوندم .. منطق خوندم... همین . 

و جانی دوباره گرفتم ! 

فلذا باید داد بزنم و بگم : 

 

رو به رواله زندگیِ اون کسی که لحظه‌هاش با قال الصادق ‌می‌گذره.... (علیه‌السلام)

 صوت این مداحی هم بذارم که خودم خیلی کیف می‌کنم باهاش : 

 

 

 

 

قبلا گفته بودم از وقتی کافی می‌خونم یه جورِ دیگه‌ای امام صادق علیه‌السلام رو دوست دارم ؟ #امام_صادقی‌ام ... ✋🏻🌱

 

 

 

 

 

و البته وای از هوای دلبرِ این روزا ... مگه میشه با دیدن این تصویر حال دل آدم رو به راه نشه ؟!   این روزا هم بره و ثبت بشه تو خاطراتم ...

 

  • [ زینبم ]

الحمدلله که روزهای سختم گذشت .. حالا حالم خوبه . اومدم خونه خودم اوضاع آروم و حساب‌شده می‌گذره . این هفته بهتر درس خوندم . دوشنبه با یار رفتیم خونه پری اینا و قرار مباحثه داشتیم . یار و یارِ پری رفتن تو اتاق مطالعه پری اینا اون‌جا بحث درس خارجشون رو دوره کردن . من و پری تو اتاق خوابشون بودیم و مشاء بحث کردیم الحمدلله خیلی مفید بود . بعدش هم باهم کافی خوندیم و شب هم موندیم خونشون و تا ساعت ۴:۳۰ صبح حرف زدیم و کلی خندیدیم . 

پری معلمه و به خاطر آلودگی غیر حضوری بود و مجبور بود ۷ صبح بیدار شه ولی من تا ۱۰ اینا خوابیدم قشنگ :)) 

فرداش با پری رفتیم بیمه من یه سری کار داشتم . بعدش رفتم خونه مامان اینا اما برای شب خونه ما دوباره قرار مباحثه گذاشتیم . پری مواد فلافل آماده کرده بود با خودش آورد خونه ما ، منم گوجه و کاهو و خیارشور آماده کردم و با یار و پری و یارِ پری کنار هم شام خوردیم و بعدش باز تا ساعت حدودا ۱۲:۳۰ شب بحث کردیم . 

اون وسط ساعت ۱۱:۳۰ اومدیم پیش آقایون و ۴ نفری یه روضه جمع و جور گرفتیم . عاشورا و روضه جناب علی‌اصغر علیه‌السلام.  

قرار بود پری اینا بمونن ولی یه ماجرایی براشون پیش اومد که شب برگشتن خونه . امروز هم قرار بود باهم بیایم تهران چون خونه مادرشوهرهامون کلا ۲ تا کوچه فاصله داره و در واقع اون کلاسی که گفتم یار ۴ شنبه‌ها باید بره شامل یار و استاد یار و دوست یار هست که این دوست یار در واقع همین یارِ پری هست.. یعنی همسر هر دوتامون امروز کلاس داشتن و ما قرار بود بریم خونه مادرشوهرامون... ولی خب پری یکی دو ساعت پیش زنگ زد گفت که مادرشوهرش سرماخورده و پری نمیاد تهران . فلذا من تنها دارم میرم و الان تو متروام ... 

 

فردا برای ناهار هم خونه مامان یار هستیم و بعدش برمی‌گردیم کرج ، شب یلدا رو ان شاءالله  کنار مامان بزرگم اینا دور همیم . 

قبول دارید عوض کردن اسم شب یلدا یکی از مسخره‌ترین کارهای ممکن بود ؟!! :/ لطفا قبول داشته باشید ، تشکر ...

 

اون‌شب که قرار بود بریم خونه پری اینا ، من نزدیک غروب بود داشتم درس می‌خوندم و دیدم آسمون دقیقا یاسی و بنفشه.. چقدر فضا حال خوب کن بود برام . چراغا رو خاموش کرده بودم به جز چراغ مطالعه روی میزم . و چراغ زیر کابینت‌ها و چراغ خوشگلای بالکن ... 

این روایت رو می‌خوندم و تصمیم گرفتم ترکیبی براتون بذارمش . 

پ.ن: اگر شما هم گاهی دچار افسردگی میشید ، بیشتر روی ابعاد این روایت تأمل کنید ♡

 

 

 

 

امروز هم که داشتم آماده می‌شدم می‌خواستم برای توی راه کتاب بردارم بخونم یادم افتاد بقیه نشان کتاب‌هام رو همه رو استفاده کردم و لا به لای بقیه کتابامه . ولی یدونه لازم داشتم... و حقیقتا باید حس خوب بگیرم و با گذاشتن یه برگه لای کتاب حس بدی می‌گیرم :( . برای همین تند تند یه نشان‌گر کتاب برای خودم دست و پا کردم :)) و دوستش می‌دارم...

 

  • [ زینبم ]

این روزا حالم بهتره مثل شکل ضربان روی مانیتورم ، پایینم ، بالام ، در رفت و آمدِ بین حال خوب و بدم ! 

چهارشنبه که رفتم تهران خونه مامان یار . به هوای این‌که وضعیت دو هفته پیش رو که باهاش نرفته بودم و ازم ناراحت بود رو از دلش در بیارم سعی کردم خیلی با مامان و باباش گرم بگیرم و مسخره بازی در بیارم . لودگی کردم و اونارو خندوندم و یار هم خندید... در همین راستا ، همون چهارشنبه به مامان یار گفتم اگر شام زیاده زنگ بزنیم دایی بزرگه (مجرده و از وقتی مادربزرگ یار فوت کرده ، تنها زندگی می‌کنه) بگیم شام بیاد دور هم باشیم . مامان یار گفت باشه و زنگ زدم به دایی . دایی گفت که دایی کوچیکه با زنش (هنوز بچه ندارن و تجربه ۲ تا سقط دارن - در حال درمان) دارن میان و غذاشون رو میارن . گفتیم پس همگی بیاید دور هم باشیم دیگه... اومدن و مامان یار هم خیلی خوشحال شد که داداش‌هاش اومدن پیشش . یار هم از من تشکر کرد که بانی خیر شدم... اون شب تا ساعت حدودا ۱ بیدار بودیم و یدونه فیلم هم دیدیم به اسم ملاقات خصوصی که واقعا چرت بود و مفهومی هم اگرررر داشت خیلی بی‌خود بود و بی‌ربط و توجیه‌کننده رفتار شدیدا بد ! بی‌خود و دارک بود خلاصه.. 

پنج‌شنبه صبح‌ها گفته بودم که یار کلاس داره قبل اذان صبح میرن خدمت استاد تا ساعت حدودا ۱۰، ۱۱ . یار صبح زود رفت و منم ساعت ۱۰ بیدار شدم . با مامان بابای یار صبحانه خوردیم و یار اومد و تا اذان ظهر خوابید . موقع اذان باز در اون راستای لودگی رو‌به‌روی بابای یار وایسادم و درحالی که داشتم چادر نماز سرم می‌کردم با لحن مسخره‌بازی‌طورانه‌ای گفتم بدون آرایشم خوشگلما نه ؟! بابای یار هم با خنده و خجالت گفت بلهههه بلههه خیلی هم عالی :)) و یار هم کلی خندید . مامانش هم از تو آشپزخونه گفت قشنگی بابا و اونم خندید ... 

 

بعد نماز یار رفت کنار مامانش که رو مبل بود نشست و مامان بغلش کرد . منم رفتم وایسادم جلوشون و گفتم منم بغل :|  ، بعد مامانش من رو هم بغل کرد و سرم رو ناز کرد . منم محکم بغلش کردم و نازش کردم . فکر کنم این اولین باری بود که به جز زمان سلام و خداحافظ همدیگه رو بغل کردیم . دوست داشتم . محبت خالص بود بدون هیچ سیاست و داستانی... فهمیدم محبت رو همه جواب میده‌ . حتی مامان یار ... بعد از ۵ سال زندگی بلاخره تونستم یه ارتباط نزدیک و گرم باهاشون داشته باشم . از این به بعد بیشتر محبت می‌کنم . البته بدون توقعِ بازخورد.. هر وقت بدون توقع به کسی محبت کردم یا از بدی کسی گذشت کردم خیلی خیر و برکت دیدم ! الحمدلله

 

غروب پنج‌شنبه رفتیم خونه یکی از شاگردهای یار که خانواده‌اش دعوتمون کرده بودن . این شاگرد مدرسه قبلی‌ای که یار تدریس می‌کرد بود و با مدیر مدرسه جدید یار به صورت اتفاقی از قبل دوست خانوادگی بودن . یعنی وقتی یار رفت این مدرسه جدیده و داشت رزومه‌اش رو به این مدیر جدیده می‌داد ، مدیر گفته بود عه شما آقای فلانی هستید ؟؟ تعریفتون رو خیلی از آقای فلانی (بابای شاگرد یار) شنیدم و درجا با تدریس یار تو مدرسه‌اش موافقت کرده بود . برای همین پنجشنبه هم ما دعوت بودیم و هم آقای مدیر و خانواده‌اش . کلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدم . آقای مدیر متولد ۵۷ اما شدیدا شوخ و سرزنده . با دو تا دختر گل و یه پسر کوچولو یک‌‌ساله . دختر بزرگشون تازه به سن تکلیف رسیده بود و تو خونه هم چادر سرش کرده بود . یه چادر آبی کمرنگ خیییلی خوشگل . باباش گفت دخترمون خودش خواست که چادر سرش کنه و ما هم همگی کلی تشویقش کردیم . دختر کوچیکه مهدکودکی بود و یه روسری خوشگل رو لبنانی سرش کرده بود و خیلی ناز بود .. 

 

شاگرد یار پیش آقای حنیف مداحی کرده بود و یه سره داشت در مورد این‌که بعدا می‌خواد مداح بشه حرف می‌زد . یار هم تاکید داشت که درسش رو حتما خوب بخونه و مداحی رو هم ادامه بده ... شب هم ساعت ۱۲ و نبم بود که اسنپ گرفتیم تا خونه ‌. ۱۴۰ تومن از خیابون هنگام تهران تا کرج... 

 

ساعت ۱ و نیم رسیدیم خونه خودمون . جمعه هم یه حرکت شگفت‌انگیز زدیم و بلاخره بعد از دو سال و نیم یه دستی به سر و روی بالکن کشیدیم . چمن مصنوعی رو دو شنبه خریده بودیم اما وقت نکرده بودیم بالکن رو تمیز کنیم و چمن رو پهن کنیم . جمعه یار کاراش رو کرد و پهن کردیم خییییلی خوشگل شددددد وای اصلا همین این‌قدرررر حالم رو خوب کرد که حد نداره 

 

ظهر جمعه زنگ زدم مادرم اینا رو دعوت کنم برای شام ، یار با اشاره گفت بگو ماهی خریدیم بیان دور هم بخوریم . مادر هم قبول کرد و قرار شد پدر هم جعبه ابزارشون رو بیارن دوش حمام رو درست کنن . ساعت حدودا ۴ بود با یار رفتیم بیرون هم ماهی خریدیم هم یه سری خریدهای خورده‌ریز واسه خونه و حمام . ساعت ۷ هم مامانم و پاندا و پدر اومدن . تا من پذیرایی کنم و یه سری کارای آشپزخونه رو ، بابا و یار کارای حمام رو انجام دادن . بعددد من یه پروژه جدید کلید زدم و به پدر گفتم که اگر چراغ ریسه‌ای تزئینی واسه بالکن بخریم کارای سیم‌کشیش رو انجام میدن ؟ پدر هم استقبال کردن و طی یک حرکت انتحاری من و یار رفتیم چراغ بخریم و مادر و پاندا و پدر رو تو خونمون تنها گذاشتیم . مادر تا ما برگردیم برنج رو دم کردن و ماهی‌هارو هم سرخ کردن . یعنی قشنگ اسطوره‌ی مهمان‌داری و مهمون‌نوازی هستیم ما :)) 

 

پدر کارهای بالکن رو هم با یار انجام دادن و جیجینگگگگگ حالا من یک عدد زینب خر ذوق هستم که بلاخره این بالکن داغون رو صفا دادم . (البته من که کار خاصی نکردم و فقط ایده طرح رو دادم :)) ) 

این شکلی شد 😍😍😍  : 

 

 

 

این عکس رو هم پاندا گرفت آخر شب که داشتن می‌رفتن خونشون : 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: چقدر نوشتم و چقدررر به این نوشتن احتیاج داشتم ! :/

 

 

آقا راستی ما رفتیم چراغ بخریم و دیدیم یه چیز درست و حسابی حداقل ۵۰۰ تومن هزینه‌اش میشه . واسه همین از این ریسه کوچیک‌ها گرفتیم ۱۸۰ تومن و با یدونه لامپ ادیسونی (من بهش می‌گم ادیسونی و اسمش رو یادم نیست) رو هم شد ۲۷۰ . هم خوشگله هم به نسبت چیزایی که دیدیم خیلی به صرفه‌تره . 

بالکن هنوز هم جای کار داره ولی همین الانش هم با هزینه چمن مصنوعی نزدیک ۸۰۰ هزینه کردیم تو این هیری‌ویریِ درمان و بیمارستان و .. . و دیگه به‌نظرم برای بالکنِ کوچولوی ما همین مقدار هزینه کافیه .. 

 

 

و راستی ، پاندا امروز ۷ صبح سوار اتوبوس شد و رفت برای خادمی شهدا سمت راهیان نور جنوب . خیلی براش خوش‌حالم و امیدوارم خواهرِ تنهای من اون‌جا دوست و رفیق خوب پیدا کنه . پاندای ماجرا هیچ دوست نزدیکی نداره که باهاش وقت بگذرونه .. یکی بود که اونم رفت تهران و پاندا تنهاتر شد ... 

قصد داره دوباره برای کنکور بخونه و داره تلاشش رو می‌کنه . میشه اگر این متن طویل رو تا این‌جا خوندید ، برای پاندا خیلی زیاد دعا کنید؟!

  • [ زینبم ]

بلاخره بعد از یک ماه یا بیشتر ، جمعه شب اومدیم خونه خودمون و من چقدر دلم برای خونه قشنگ و نقلیم تنگ شده بود ! 

خونه رو جناب همسر مرتب کرده بود و کاملا تمیز بود به جز این که باید خوب گردگیری می‌شد که من شنبه کارای گردگیری آشپزخونه رو انجام دادم . آشپزخونه برای من قلب خونه‌اس .. آشپزخونه که تمیز نباشه کلا بهم‌می‌ریزم !

جمعه شب خوابم نمی‌برد عصبی شده بودم بودم و حتی گریه‌ام گرفت . برای این‌که می‌دونستم این خونه موندنم یه فرصت کوتاهه و دوباره درگیر مهمونی‌ها و مسافرت هفته دیگه می‌شیم و دلم می‌خواست شنبه صبح زود بیدار بشم و از وقتی که دارم خوب استفاده کنم . اما به هرحال دیر به خواب رفتم (بعد از نماز صبح ) ولی خداروشکر ساعت حدودا 7:30 بود که با رفتن همسر ، بیدار شدم ..

با این که زیاد نخوابیده بودم اما سرحال بودم . برای ناهار قورمه‌سبزی گذاشتم . بعد از مدت‌ها بود که تو خونه خودم درست و حسابی آشپزی می‌کردم و حالم حسابی خوب بود.. 

بعد از بار گذاشتن ناهار و مرتب کردن خونه صبحانه خوردم و هم‌زمان سریال ریپلای 1998 رو نگاه کردم . قسمت‌های آخرش بود و همش به خودم لعنت می‌فرستادم که چرا شروعش کردم ... به این دلیل که خیلی قشنگ بود اما طوووولانی . به خاطر خوب بودنش نمی‌تونستم نصفه و نیمه رهاش کنم و به خاطر طولانی بودنش همش درگیرش می‌شدم . 

اما در کل واقعا خیلی قشنگ بود و دوسش داشتم و حس خوبی باهاش داشتم ..

 

بعد ، از ساعت 11 تا ساعت 12 خوابیدم و وقتی بیدار شدم برنج رو دم کردم . حدودا 13:30 بود که آقای همسر اومد و ناهار خوردیم . 

 

بعد از ناهار بالاخرههههه نشستم پشت میز مطالعه نازنینم و کتاب‌های جدیدی که باید امسال بخونم و از نمایشگاه کتاب سفارش داده بودیم رو چیدم رو به روم و کتاب‌های قدیمی که فروردین شروع کردم رو گذاشتم رو به روم تا ادامه بدم . 

 

 

این بار به جای کتاب شریف کافی ، با فلسفه مشاء شروع کردم و مبحث قبلی رو حاشیه‌نویسی‌هاش رو مرور کردم که ببینم کجا بودم و چه شد.. بعدش هم فصل جدید رو شروع کردم : 

" ابن سینا در این فصل با بیانی دیگر به توصیف ذات کامل واجب الوجود می‌پردازد وی می‌گوید : ....... " 

یکی دو صفحه‌ای می‌خونم و می‌بینم از شدت خواب‌آلودگی اصلا نمی‌تونم ببینم و خط‌های کتاب درهم میشه برام ! 

روی مبل می‌خوابم اتاق نمی‌رم که مزاحم خواب همسر نشم و بیدارش نکنم . 

خوابم نبرده بود که با صدای پاهاش هوشیار شدم و دیگه خوابم نبرد..

 

چای خوردیم و یکم صحبت کردیم .. آخ که چقدررر دلم برای همین نیم ساعت‌های بعد از ظهر و خوش و بش کردن با این بشر تو خونه خودمون تنگ شده بود ! چیه این دوست داشتن واقعا ؟؟ خلاصه که چای و سوهانِ قم به جانم نشست و سرحال شدم . 

 

برگشتم پای درسم و نمط ششم اشارات به لطف نگاه حضرت صادق (علیه السلام و علیه العشق) به پایان رسید و فصل جدید رو گذاشتم برای فردا . 

کتاب شریف کافی رو باز کردم و شام رو روی دوش آقای خونه گذاشتم :) و از ثواب این‌که من دارم درس می‌خونم براش گفتم و پذیرفت . 

بعد از کافی ، کتاب فوق‌العاده " نخل و نارنج " رو باز کردم و وارد دنیای شیخ مرتضی انصاری شدم و یه پست جداگانه در مورد این کتاب عالی فردا می‌ذارم حتما . 

 

قبلا هم گفته بودم ، خونه ما کوچیک و قدیمیه ، طبقه 4 بدون آسانسور اما یه مزیتی که داره اینه که رو ‌به روی خونه ساختمونی نیست و تا خیابون اصلی رو میشه از این بالا دید . درسته که تا از همکفت برسی به طبقه چهارم پدرت در میاد اما وفتی که رسیدی ، دیگه همه چیز از اینجا خوب به نظر می‌رسه. 

رو به روی خونه که فقط از آشپزخونه پنجره داره و در تراس هم تو آشپزخونه‌اس ، یه خرابه بزرگ هست که سال‌هاست خرابه مونده.. برای همین من وقتی بیرون رو نگاه می‌کنم سعی می‌کنم با نگاه به خیابونی که دورتر هست زاویه دیدم رو زیبا کنم و عملا خرابه رو در نظر نگیرم . اما اگر این جلو پارک بود ( چندباری خوابش رو دیدم..) خب خیلی بهتر بود :))

 

 

 اما در نهایت می‌خواستم این رو بگم که میز مطالعه من رو به آشپزخونه‌اس و وقتی می‌شینیم پشت میز می‌تونم نوک خونه‌های اون دور دورا و آسمون رو ببینم و حالم باهاش خوب شه . این عکس حال و هوای من :

 

 

شام پوره سیب‌زمینی خوردیم و به همسر گفتم که چقدر دلم برای دست‌پخت جذابش تنگ شده بود ! فقط نمی‌دونم چرا بعدش موقع خواب شدیدا معده درد گرفتم... فکر کنم یه چیزی تو غذا ریخته بود که من دیگه ازش غذا نخوام :)) 

جدا از شوخی ، فکر کنم چون نون زیاد خوردم معده‌ام درد گرفت ...

 

همین فعلا . چقدر نوشتم ... 

  • [ زینبم ]