خانوم‌کوچیک

برش‌هایی از "من" که فارغ از هرچیزی باید بنویسد.. 🪴

خانوم‌کوچیک

برش‌هایی از "من" که فارغ از هرچیزی باید بنویسد.. 🪴

خانوم‌کوچیک

اعتیاد به نوشتن از اون دسته از اعتیادهایی هست که نه میشه ترک کرد و نه آدم اصلا می‌خواد که ترک کنه . گاه‌گاهی سرک میکشه تو زندگی من و میگه بنویس ، که اگر ننویسی انگار به فعل نرسیدی کلا..
برای همین هم
می‌نویسم . از حدودا سال 92..
خانه به دوش طورانه البته .


کانال ایتا :

https://eitaa.com/bejana

نویسندگان

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «افسردگی» ثبت شده است

از این روز‌های ماه مبارک بگم روزمره خونه ما اینطوریه که برای نماز ظهر بیدار میشیم ، 

یار میره حسینیه تا کارشون رو _که ماه مبارک غیر حضوری شده_ تو حسینیه انجام بده . 

من می‌مونم کارای خونه افطار درست‌کردن و این چیزا ، بعد از افطار با هم میریم خونه آقای میم که تا ۱۵ ماه مبارک هرشب خونشون روضه دارن .

آقا سید صحبت می‌کنن و آقای میم مناجات‌ می‌خونه و روضه.. فضای خیلی قشنگ و صمیمی‌ای هست . خونشون از اون خونه ویلایی‌های قمیه که حسابی بازسازی شده و قبلا خونه عالمی بوده . یک طرف دو طبقه خونه نسبتا کوچیکه که طبقه اول محل زندگیشونه و طبقه دوم هم معمولا برای مهمان‌های شهرستانشونه . یه حیاط تقریبا ۶ متری و طرف دیگه‌ی حیاط یه اتاق مطالعه تقریبا ۲۰ ، ۳۰ متریه که کتابخونه آقای میم به حساب میاد با کلی کتاب ! 

شب‌های روضه ، آقایون میرن کتابخونه و ما خانم‌ها میریم واحد اصلی خونه . به جز ما و آقا سید اینا هم طلاب دیگه‌ای شب‌های مختلف در رفت آمدن و گه‌گاهی خانم‌های جدید میان و آشنا میشیم . 

دیشب اولین شبی بود که من رفتم ، چون قبلش کرج بودم و قم نبودم و عالی بود همه چیز. 

امشب ولی.. ظاهرا همه چیز خوب بود اما من پکر و کمی عصبی بودم و هر بار که خانم آقا سید صحبت می‌کرد دلم می‌خواست بگم بسه ادامه نده ! ولی خب.. در ظاهر لبخند می‌زدم و با سرم تایید می‌کردم صحبتاش رو. خانم آقا سید ، واقعا فعالانه صحبت می‌کنه.. در مورد همه چیز !! این‌که صبح چی‌کار کرده ، کدوم فروشگاه قیمتاش مناسبه و واقعا جزئی‌ترین مسائل رو خیلی طوووولانی و با شاخ و برگ‌های غیر ضروری توضیح میده . کل ۳ ساعتی که پیش هم هستیم رو می‌تونه یک بند حرف بزنه... و من وقتی بعدش میشینیم تو ماشین حتی دلم نمی‌خواد نگاهش کنم بنده خدا رو 😭 مشکل اون نیست.. مشکل منه واقعا .

تو ماشین داشتم فکر می‌کردم این حجم از بهم ریختگی من برای چیه ؟ دیشب هم شرایط همین بود و من چرا خوب بودم پس ؟ 

که یادم افتاد :) 

بعد از ظهر که رفتم حرم ، یار بعد از یک ساعت اومد حرم . 

تو حرم در مورد همین بحث " شناخت " که تو پست مرحله چندمی بحثش بود یکم صحبت کردیم . موضوع در مورد تفسیر قرآن بود و کم کم رفت به اون سمت 

و وقتی باهم صحبت کردیم ، دوباره یادم اومد که ما چقدررررر فاصله داریم از نظر ذهنی باهم . به خودش هم گفتم : تو خیلی بالایی.. خیلی بالاتر از من و شاید مشکل این هم باشه . مشکل اینه تو اون جاهایی خیلی خوبی که من توش معمولی ام و وقتی در موردش صحبت می‌کنیم تو این‌طوری‌ای : این که میگی خیلی خوبه‌ها ولی از این جهت اشتباهه و درستش فلان چیزه ! 

و اون‌جاهایی که من توش خیلی خوبم ، تو اصلا برات موضوعیت نداره و جالب توجه نیست برات. 

من یه جاهایی خوبم که تو خوب نیستی و این‌ها من رو اذیت می‌کنه 

تو یه جاهایی خوبی که من توش خوب نیستم و باز اینجا هم این من رو اذیت می‌کنه .. 

یار این‌طوری بود که : خب.. چیه مگه؟ همه باهم تفاوت دارن دیگه ، هیچ دو نفری که کپی هم نیستن . 

لعنتی تو هیچ درکی از چیزی که من میگم نداری چون هربار در مورد چیزی که برات جذابه شروع می‌کنی به صحبت من یه جوری باهات همراه میشم که تو کیف می‌کنی.. من همه زندگیم رو تحت تاثیر انتخاب‌های تو تغییر دادم و میدم .. باید هم اصلا دغدغه‌ای در این مورد نداشته باشی.. ! من چه توقعی دارم آخه ؟!!

 

 

 

هوف ! 

 

 

می‌خوام کلی گریه کنم تا سحر و بعدش از زندگی لفت بدم برای همیشه . 

اما به جاش باید چیکار کنم ؟! باید وایسم سر گاز و سحری درست کنم

باید کم کم کارای خونه رو راست و ریست کنم تا مهمونی پنجشنبه رو خوب بگذرونم 

 

امام صادق جانم لطفا 

یه امشب فقط 

فقط یه امشب 

لطفا 

یه جوری نگاهم کن که حالم خوب بشه.. 

دل زینب به فدای نگاهتون

آقا جانم!

هرطور باشی ، زندگی ما همان‌طور است..

ابرو گره کردی گره افتاده در کارم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ بازم ، هرطور می‌پسندی بشکن دل گدا را... 💔

 

  • [ زینبم ]

دخترِ خنده‌های بلند

 

[ با مادر یه پتو کف پذیرایی انداختیم ، چراغ‌هارو خاموش کردیم و دراز کشیدیم . رو به هم یکم حرف زدیم و بعد از خنده‌های بلندِ غروب ، چندتا خنده‌ی ریز آخر شبی زدیم و شب بخیر گفتیم . 

نوتیف اینستا اومد و دیدم وصله ، وارد پیجم شدم و دیدم داشبورد از دسترس خارج شده و پیج عملا از الگوریتم خارج شده :) 

 

همین‌طور که داشتم از پهلوی چپ به پهلوی راست می‌چرخیدم و از مادر عذرخواهی می‌کردم که بهشون پشت می‌کنم ، دست دراز کردم و از روی میز تلوزیون که کمتر از سه وجب با صورتم فاصله داشت هنزفریم و برداشتم . 

یکی یکی هندزفری‌ها رو از تو کیس بر می‌داشتم و لبخند رو لبم محو میشد .. هر کدوم رو تو گوشم محکم کردم و بی توجه به اذیت شدنِ گوشِ روی بالشم آهنگ و پلی کردم :

 

همه رفتند.. 

تا زمستان شد !

خنده‌ها مردند

گریه ارزان شد..

کو جوانی ؟

آرزوها کو ؟.. ]

 

دخترِ اشک‌های بی‌صدا

  • [ زینبم ]

مغزم درد می‌کنه 

هزارتا فکر تو سرمه ، در حدی که _واقعا_ وقتی چشمام رو می‌بندم دنیا دور سرم می‌چرخه

حالت تهوع دارم و حس می‌کنم به هیچ چیزی علاقه ندارم و هیچ‌کسی برام حائز اهمیت نیست

حتی خودم! آخرین بار که انقدر حال بدی داشتم کی بود ؟ باید اینجا در موردش نوشته باشم ؟

به چی فکر میکنم:

به وضعیت مملکت

به شغل رها شده‌ام به خاطر اینترنت

به مهمانی شنبه که حوصله‌اش رو ندارم

به خوابالودگی دائمی

به جنگ 

به نوسانات احساسی و تصمیمات غیر منطقی :))

به صدای باد لای پنجره‌ها که دلهره‌آوره..

به حرف زدن‌های آدمای اطرافم که حوصلشون رو ندارم

به این که چقدرررر دلم تنهایی میخواد

تنها زندگی کردن رو واقعا دوست داشتم و دارم..

چمه؟

دارم بالا میارم..

  • [ زینبم ]

امشب یه شکرگزاری بزرگ از خالق خودم دارم

نه از باب خود بزرگ‌بینی

بلکه از باب شگفتی قشنگی که خلقت انسان داره و هرکس ممکنه تو خودش چیزی‌ رو کشف کنه که واقعا قابل ستایشه ... 

چیز قشنگی که مدت‌هاست تو وجود خودم پیدا کردم و هر لحظه به خالقیت قشنگ خدا پی بردم 

اینه که : به شدت کارکرد ذهنی تطابق‌دهنده‌ای دارم (نمی‌دونم از چه کلماتی برای بهتر روشن کردن موضوعم استفاده کنم. ) 

تطابق‌دهنده‌ی مثبت ! 

جمع‌کننده اصلِ مسائل مختلف باهم

نمی‌دونم چطور بگم 

وصل کردن موضوعات ظاهرا متفاوت به یک نقطه اصلی و تطابق پیدا کردنشون با هم تو ذهنم. 

یه مثال ساده 

تو یکی از این مقاله‌های روانشناسی در مورد تنهایی انسان می‌خونم 

و بعد از چند ماه یا سال ، یه روایت از امام صادق علیه‌السلام و بومب ! جوری تطابق این دو فکت برام روشن و واضحه که کیف می‌کنم ... 

( سعی کردم یه مثالی بزنم که شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد.. ) 

مثل این ، برام خیلی پیش میاد .

 از امور روزمره زندگی گرفته تا مسائل علمی کوچکی که گه گاه دنبال می‌کنم و. . . 

 

امشب فهمیدم که چرا :

وقتی آدما حرف میزنن بیشتر از ظاهر حرف‌هاشون ، نیت پشت اون حرف ، غم پنهان اون فرد ، استرسی که داره یا عمق تفکری که داره رو درک می‌کنم 

و

اون رو منطبق می‌کنم به مسائل انسانی‌ای که 

نتیجه میشه اینکه : 

آدم دلسوزتری میشم نسبت به بقیه 

دائما در حال توجیح کردن رفتار آدم‌ها هستم 

دائما در حال توضیح دادن رفتار بقیه به اطرافیانم هستم ... 

چون تو ذهنم رفتار و کردار فلان شخص رو تطابق دادم به یه اصلی . 

 

فکر نکنم کسی چیزی از متنی که نوشتم رو متوجه بشه و ارتباطشون رو با هم ؟ نتونستم خوب توضیح بدم . ولی اینجا می‌نویسم بمونه یادم حداقل 

که امشب بابت این موضوع شکرگزارم ...

 

 

  • [ زینبم ]

.

جهان 

دیوونه‌ای

بی‌دردسر

می‌خواست ...

.

من بودم :)

.

.

  • [ زینبم ]

اما من -به عنوان یک انسان به شدت گرمایی- یادم نمیره لحظه‌هایی رو که از شدت یخ‌زدگی و لرزش ناشی از اضطراب و دلشکستگی ، نه پتویی که دورمه گرمم می‌کنه و نه بخاری‌ای که بهش چسبیدم ... :) 

  • [ زینبم ]

- توام کم بلا سرمون نیاوردی تو نوجوونیت ! اون همه کلاس اسمت رو نوشتیم نصفه ولش کردی

+ شما هم همیشه حس ناکافی بودن بهم دادید و هیچ‌وقت باعث افتخارتون نبودم ...

- نبودی دیگه.. زوری نمیشه که عزیزم ! آدم خودشم باید یه کاری کنه وقتی هیچ‌کاری نکردی به چی افتخار کنیم؟! 

+ :) اها..

  • [ زینبم ]

دوست دارم در مورد مغزیجات صبح‌هام بنویسم 

از امروز بگم با ذکر این نکته که تقریبا هر روز مثل امروز شروع میشه .

 

صبح زود بیدار شدیم برای نماز ، یار ساعت ۶ باید راه بیوفته به سمت مترو . بعد از رفتنش برای خودم یکم آش گرم کردم و صبحانه خوردم . 

آماده شدم : 

یه کفتان کرم روشن ، ساپورت پشمی مشکی ، روسری مشکی و یه کت ریز بافت چهارخونه قرمز که خیلی دوسش میدارم رو از روی کفتانِ آستین حلقه‌ایم پوشیدم چون سرد شده واقعا..بادزامو گذاشتم تو گوشم و کیسش رو با خودم برنداشتم چون جیبم زیادی سنگین میشد . تو جیبم فقط کلید و گوشیم باشه راحت‌تره..

 

قبل از بیرون رفتن عود روشن کردم که وقتی بر‌می‌گردم خونه بوی چوب و وانیل بده .‌.. 

 

موقع بستن در آپارتمان می‌بینم که آقای لحاف‌دوز هنوز مغازه‌اش رو باز نکرده و از این‌که من زودتر اکتیو شدم حس بهتری بهم دست میده ..‌ 

 

(می‌خواستم تا برسم پارک پادکستی که از دیشب تو فکرم بود رو پیدا کنم و گوش بدم ولی تو دلم گفتم کاش صدای تدریس استاد رایگانی عزیزم رو داشتم تا بازم از تاریخ فلسفه برام بگه و من میخکوب فقط گوش بدم .. 

ولی خب نداشتم . سو...

بیخیال پادکست شدم و با صدا و لحن عالیِ شریف مصطفیِ عوضی ، سوره مریم رو به سمت وجودم روان کردم .. 

خوبی مسلط بودن به عربی اینه که به خوبی متوجه ترجمه آیات میشم و به صورت خودکار با روایاتی که در موردشون شنیدم تطبیقشون میدم . )

 

امروز اولین روزِ این هفته‌اس . هفته پیش آخرین روزی که رفتم پیاده‌روی دیدم سگ‌های پارک به شدت با یه سگ سیاه بیرون پارک درگیرن و همه‌اش بهش پارس می‌کنن و اجازه ورودش به پارک رو نمیدن . 

از کنارشون با احتیاط رد شده بودم و تو دلم به شهرداری کلی فحش داده بودم .. قطعا محل زیست سگ‌های ولگرد رو کنار در محل زیست روزمره انسان‌ها نمی‌دونم .. هرچند به وحشی‌بازی‌های شهرداری هم اعتماد ندارم و دلم برای این حیوونی‌ها می‌سوزه . 

اما خب

امروز که رفتم دیدم سگ سیاه تو پارک بود و داشت با بقیه بازی می‌کرد . ناخودآگاه حس خوبی گرفتم و خوش‌حال شدم که تو پارک راهش دادن و تونست خودش رو به جامعه‌اش بقبولونه .. 

 

شریف مصطفی با تحریر زیبایی تو صداش میگه : یا یحیی .. و من به این فکر می‌کنم یحیی هم اسم قشنگیه ، هان ؟ اسم پسر دومم رو بذارم یحیی .. اسم پسر اولم رو قبلا تو بلاگم اعلام نمودم :)

 

پارک خیلی خلوته و این یعنی من دقیقا به موقع اومدم . 

موقع راه رفتن ، من از درخت‌ها ، برگ‌ها ، گِل‌ها و چمن‌های مخلوطشون ، نور لای برگ‌ها و آدم‌ها انرژی جذب می‌کنم ... 

 

آدم‌هایی که میگم یعنی خانم پیرزنی که به گربه‌ها غذا میده ، خانم پیرزن دیگه‌ای که ازم چشم بر نمیداره و با لبخند من یهو متوجه خیره بودنش میشه و خودش و زود جمع می‌کنه و لبخند میزنه . یعنی آقای پیرمردی که از رو با رو با گرمکن نفس نفس زنان تند راه میره .. بچه‌هایی که میرن مدرسه و خانم‌هایی که مت یوگا رو دوششونه و رد میشن از کنارم . 

 

شریف مصطفی می‌خونه :

 

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا .... 

 

 باید حالا تندتر راه برم ، سو‌‌.. به این آیه که میرسم 

می‌فهمم وقتشه " فوق بشر " ِ نوشه‌ور رو پلی کنم و ودّا ی رحمنِ عزیزم رو در قالب این شعر بنوشم ! 

و بعد از گوش دادن به سوره مریم ، شنیدنِ " مریم نداره شانیت مادرمُ " درباره مادر مولا باعث لبخند عمیقم میشه ... :)

 

آیه رو برای یار می‌فرستم و در جوابم می‌نویسه : 

امیر علیه‌السلام ❤️

 

و از این‌که اونم دقیقا سراغ مولا رفت ذوق می کنم و

یاد وقتایی میوفتم که بهش میگم دلم گرفته و اون تو خونه راه میره و زمزمه می‌کنه : 

علی یا علی... علی یا علی... 

صداش میاد تو گوشم و 

برای بار هزار و یکم خدارو بابت داشتنش شکر می‌کنم .

 

سرعتم رو کم می‌کنم و 

۴۰ دقیقه که از راه رفتنم گذشته می‌شینم یکم با طبیعت اطراف ارتباط می‌گیرم و به یکی بودن نقطه مبدا هممون فکر می‌کنم و انرژی وحدت‌بخش برگ‌های رو‌به‌رو رو دریافت می‌کنم .

به این فکر می‌کنم که وقتی بچه‌دار بشم یکی از برنامه‌هام ایجاد کانکشن اون دیوونه با طبیعت خواهد بود ...

راه میوفتم سمت خونه 

" آه بابا علی.. " استودیویی تو گوشم داره می‌خونه 

آفتاب به صورتم میزنه و وقت دریافت انرژیِ نور الانوار هست . 

نور الانوار خورشید نیست ... 

خورشید جلوه‌ی بسیار ناچیز و کوچکی از یک حقیقتِ نابه ! 

( با تشکر از شیخ اشراق.. ♡ )

 

میرسم خونه ، آقای لحاف‌دوز مغازه رو باز کرده و کم کم داره لحاف‌هارو جلوی مغازه باز می‌کنه 

سلام می‌کنم ، سلام می‌کنه ...

و من انرژی اسمِ " سلام " رو از اجتماعِ متحد اطرافم جذب می‌کنم . 

 

میرسم بالا 

خونه بوی وانیل و چوب گرفته

بلاگ رو چک می‌کنم 

کامنت میخک رو می‌خونم و حالا وقت دریافت انرژی محبت‌آمیز و مشترک از سمت این دوست مجازیه

و بعد

شروع می‌کنم به نوشتن ..

 

و الان دارم به این فکر می‌کنم که زودتر چای بخورم و

 برم حمام و 

بیام درسام رو شروع کنم . 

حرف‌های کلاس آخر پنج‌شنبه با استاد رایگانی ، این هفته‌ی من رو از قبل ساخته ... و الحمدلله بابتش.

 

 

 

 

 

 

+ عنوان پست شد یحیی ، چون من حالم بلاخره خوبه و پست قبلی رو برای همیشه پاک کردم و پرونده‌اش بسته شد . 

  • [ زینبم ]

  • [ زینبم ]

 

 

 

 

نگرانم 

به شدت نگران حال پدرمم ، با این‌که آنژیو کردن اما همچنان حالشون بده . شنبه باز میریم پیش دکترشون 

خیلی می‌ترسم ، دور از جونش از یک ثانیه نبودنش مثل یه دختر ۵ ، ۶ ساله کز کردم یه گوشه تو اعماق وجودِ خودم ! 

وسط این همه بدبختی کلی به بی‌پولی خوردن 

این دو سه ماه آخر بابا با اسنپ کار می‌کردن یعنی از وقتی اجاره خونشون زیادتر شد .. چون واقعا نمی‌رسوندن . تو بیمارستان بعد آنژیو پدر بهم گفت که می‌دونی زینب ؟ بدمم نمیومد برم .. گفتم خدا نکنه ، چرا میگید اینطوری ؟؟ گفت راستش خسته‌ام هرچی می‌دوام نمیرسم ... 

مُردم براش.. این جمله رو تا آخر عمر هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم ! 

حالا با این قلب ، جیب خالیش رو کجای دل درمونده‌ام بذارم ؟ کاش اوضاع بهتر بود و کاش حداقل فقط نگران قلبش بودیم 😞

 

خیلی خسته‌ام ، روحم داره هر روز پژمرده‌تر میشه ، حس می‌کنم تاریکه

همین . حس می‌کنم تاریکه و عمیق ....

 

بابامو خیلی دوسش دارم

با گریه می‌نویسم 

خیلی دوسش دارم 

کوه زندگیمه ، مرد عاقل زندگیمه ، آدم حسابیِ زندگی منه ! خدایا لطفا ... 

  • [ زینبم ]