از این روزهای ماه مبارک بگم روزمره خونه ما اینطوریه که برای نماز ظهر بیدار میشیم ،
یار میره حسینیه تا کارشون رو _که ماه مبارک غیر حضوری شده_ تو حسینیه انجام بده .
من میمونم کارای خونه افطار درستکردن و این چیزا ، بعد از افطار با هم میریم خونه آقای میم که تا ۱۵ ماه مبارک هرشب خونشون روضه دارن .
آقا سید صحبت میکنن و آقای میم مناجات میخونه و روضه.. فضای خیلی قشنگ و صمیمیای هست . خونشون از اون خونه ویلاییهای قمیه که حسابی بازسازی شده و قبلا خونه عالمی بوده . یک طرف دو طبقه خونه نسبتا کوچیکه که طبقه اول محل زندگیشونه و طبقه دوم هم معمولا برای مهمانهای شهرستانشونه . یه حیاط تقریبا ۶ متری و طرف دیگهی حیاط یه اتاق مطالعه تقریبا ۲۰ ، ۳۰ متریه که کتابخونه آقای میم به حساب میاد با کلی کتاب !
شبهای روضه ، آقایون میرن کتابخونه و ما خانمها میریم واحد اصلی خونه . به جز ما و آقا سید اینا هم طلاب دیگهای شبهای مختلف در رفت آمدن و گهگاهی خانمهای جدید میان و آشنا میشیم .
دیشب اولین شبی بود که من رفتم ، چون قبلش کرج بودم و قم نبودم و عالی بود همه چیز.
امشب ولی.. ظاهرا همه چیز خوب بود اما من پکر و کمی عصبی بودم و هر بار که خانم آقا سید صحبت میکرد دلم میخواست بگم بسه ادامه نده ! ولی خب.. در ظاهر لبخند میزدم و با سرم تایید میکردم صحبتاش رو. خانم آقا سید ، واقعا فعالانه صحبت میکنه.. در مورد همه چیز !! اینکه صبح چیکار کرده ، کدوم فروشگاه قیمتاش مناسبه و واقعا جزئیترین مسائل رو خیلی طوووولانی و با شاخ و برگهای غیر ضروری توضیح میده . کل ۳ ساعتی که پیش هم هستیم رو میتونه یک بند حرف بزنه... و من وقتی بعدش میشینیم تو ماشین حتی دلم نمیخواد نگاهش کنم بنده خدا رو 😭 مشکل اون نیست.. مشکل منه واقعا .
تو ماشین داشتم فکر میکردم این حجم از بهم ریختگی من برای چیه ؟ دیشب هم شرایط همین بود و من چرا خوب بودم پس ؟
که یادم افتاد :)
بعد از ظهر که رفتم حرم ، یار بعد از یک ساعت اومد حرم .
تو حرم در مورد همین بحث " شناخت " که تو پست مرحله چندمی بحثش بود یکم صحبت کردیم . موضوع در مورد تفسیر قرآن بود و کم کم رفت به اون سمت
و وقتی باهم صحبت کردیم ، دوباره یادم اومد که ما چقدررررر فاصله داریم از نظر ذهنی باهم . به خودش هم گفتم : تو خیلی بالایی.. خیلی بالاتر از من و شاید مشکل این هم باشه . مشکل اینه تو اون جاهایی خیلی خوبی که من توش معمولی ام و وقتی در موردش صحبت میکنیم تو اینطوریای : این که میگی خیلی خوبهها ولی از این جهت اشتباهه و درستش فلان چیزه !
و اونجاهایی که من توش خیلی خوبم ، تو اصلا برات موضوعیت نداره و جالب توجه نیست برات.
من یه جاهایی خوبم که تو خوب نیستی و اینها من رو اذیت میکنه
تو یه جاهایی خوبی که من توش خوب نیستم و باز اینجا هم این من رو اذیت میکنه ..
یار اینطوری بود که : خب.. چیه مگه؟ همه باهم تفاوت دارن دیگه ، هیچ دو نفری که کپی هم نیستن .
لعنتی تو هیچ درکی از چیزی که من میگم نداری چون هربار در مورد چیزی که برات جذابه شروع میکنی به صحبت من یه جوری باهات همراه میشم که تو کیف میکنی.. من همه زندگیم رو تحت تاثیر انتخابهای تو تغییر دادم و میدم .. باید هم اصلا دغدغهای در این مورد نداشته باشی.. ! من چه توقعی دارم آخه ؟!!
هوف !
میخوام کلی گریه کنم تا سحر و بعدش از زندگی لفت بدم برای همیشه .
اما به جاش باید چیکار کنم ؟! باید وایسم سر گاز و سحری درست کنم
باید کم کم کارای خونه رو راست و ریست کنم تا مهمونی پنجشنبه رو خوب بگذرونم
امام صادق جانم لطفا
یه امشب فقط
فقط یه امشب
لطفا
یه جوری نگاهم کن که حالم خوب بشه..
دل زینب به فدای نگاهتون
آقا جانم!
هرطور باشی ، زندگی ما همانطور است..
ابرو گره کردی گره افتاده در کارم !
+ بازم ، هرطور میپسندی بشکن دل گدا را... 💔
- ۱ نظر
- ۰۵ اسفند ۰۴ ، ۲۳:۵۵


