اما من -به عنوان یک انسان به شدت گرمایی- یادم نمیره لحظههایی رو که از شدت یخزدگی و لرزش ناشی از اضطراب و دلشکستگی ، نه پتویی که دورمه گرمم میکنه و نه بخاریای که بهش چسبیدم ... :)
- ۲ نظر
- ۱۶ دی ۰۳ ، ۱۱:۴۵
اما من -به عنوان یک انسان به شدت گرمایی- یادم نمیره لحظههایی رو که از شدت یخزدگی و لرزش ناشی از اضطراب و دلشکستگی ، نه پتویی که دورمه گرمم میکنه و نه بخاریای که بهش چسبیدم ... :)
- توام کم بلا سرمون نیاوردی تو نوجوونیت ! اون همه کلاس اسمت رو نوشتیم نصفه ولش کردی
+ شما هم همیشه حس ناکافی بودن بهم دادید و هیچوقت باعث افتخارتون نبودم ...
- نبودی دیگه.. زوری نمیشه که عزیزم ! آدم خودشم باید یه کاری کنه وقتی هیچکاری نکردی به چی افتخار کنیم؟!
+ :) اها..
داشتیم از تهران برمیگشتیم
کفش یار رو اشتباهی دوستش پوشیده و رفته (کفشاشون شبیه همه) و یار ناچارا یه صندل مردونه پاش کرد و راه افتادیم
به من میگه شما با فاصله از من بیا دوست ندارم خجالتزده بشی
چند دقیقهای طول کشید تا فکر کنم در مورد حرفش
و چقدر دلم گرفت از احساسی که درونش بوده که این حرف رو زد...
بهش گفتم : یار ! تو بسی انسان شریفی هستی ، از نگاه من تو عالمی و یک مرد به تمام معنایی .. و *** (بخوانید لعنت) به دنیایی که به دمپایی تو پای تو بیشتر از این آپشنهای وجودی تو اهمیت داده و این حس بد رو به تو داده !
و دستم و حلقه کردم دور بازوش .
بعد همونطوری که داشتیم از پلهها میرفتیم پایین گفت منم به تو افتخار میکنم و *** به این دنیا پس . با یه لحن کاملا تقلیدی... یار از این کلماتِ بیادبانه استفاده نمیکنه و خیلی پاستوریزهطور این کلمه رو گفت . تا اومدن مترو دوتایی کلی به این لحن مامانیش خندیدیم ..
اوسکولیم بابا
۷ صبح.. :))
_______________
وقتی بیرون از خونهام اینقدر مسائل اجتماعی رو از منظرهای مختلف تو ذهنم بررسی میکنم ، که گاهی به خودم میام و دلم میخواد کنترل رو بردارم و مغزم و خاموش کنم !
مثلا
همونطوری که به بدترین شکل ممکن لم داده بودم رو صندلی مترو و سرم رو از عقب تکیه داده بودم پنجره مترو زُل زده بودم به بالای سرم ؛
این صداها تو مغزم بود :
چیشد که رفته رفته حجاب اصیل زنهای ایرانی و کلا جهان رو به زوال رفت و هر روز کوتاهتر و " راحتتر " شد؟ اینکه جهان به سمت لیبرال سرمایهداری رفت ؟ زنهارو از گاهی بیرون رفتن کشوند به هر روز بیرون رفتن و کار کردن بیرون از محیطهای زنانه و خب توقعت چیه ؟ معلومه که کم کم حجاب براش دردسر میشه .. ترجیح میده شلوار بپوشه تا کمتر کثیف بشه ، کمتر تو دست و پاش باشه و مجبور نباشه یه چیزی رو دائم جمع کنه ..
این مشکل تو جمهوری اسلامی هم هست و اصلا ماجراها اسلامی نیست .
نه اینککه اسلام این باشه که زن نره سرکار ! هیهات..
بلکه فضا باید برای کار سبکتر ، محیط امنتر و.. فراهم باشه که لامصب حدددداقل انتخاب داشته باشیم ! نه اینکه ما هم که دوست داریم اصول رو حفظ کنیم بیوفتیم تو این چرخه معیوب .
(البته اینا توجیه نمیکنهها.. به هر حال هرکس به صورت فردی باید بتونه تو هر شرایطی دووم بیاره..)
من معمولا به این نتیجه میرسم که مادامی که نظام جمهوری اسلامی هم لیبرالی میگرده دچار شرک خفی هست . چیز زیادی درست نمیشه واقعا با این فرمون . چون مبنا شرکآلوده ..
سوال اینه که به جای لیبرالیسم چی باشه؟
بابا ما خودمون فلسفه سیاسیمذگان داریم ! ولی خب ماهایی که فلسفه میخونیم کجاییم برای نظریه دادن و تدوین کردن یک نظام سیاسی حکمت محور ؟! ما خوابیم ..
همینجا ها دنبال کنترل بودم برای خاموش کردن مغزم !
حالا به خودم اومدم و تابلویی که مقابل چشمام رو سقف بود چی باشه خوبه ؟ :))
___________________
تو مترو کرجم و حدودا نیم ساعت دیگه میرسم خونه . چای دم میکنم و لباس عوض میکنم و میرم پیادهروی .
وقتی برگردم باید خونه رو مرتب کنم و درس بخونم
فرشهارو دادیم قالیشویی و دکوراسیون خونه رو عوض کردیم و بدون در نظر گرفتن قواعد طراحی داخلی ، میزناهارخوری رو در دورترین نقطه از آشپزخونه قرار دادیم و مبلهارو جلوی آشپزخونه چیدیم صرفا چون خواستیم تنوع بشه . فرشارو امروز میارن و خونه میشه " خونه " !
سلام
زندگی عادی در جریان است .
سعی میکنم درسهام رو بخونم ، چرت و پرت گفتن بقیه رو در نظر نگیرم و به زندگیم یه نظمی بدم . حالا در همون حدی که میشه و میتونم دیگه ...
فعلا گوش شیطون کر از درد خبری نیست و فقط به خاطر آمپول آخری که دکتر داد در طول روز هی گر میگیرم و عرق میریزم و بیحال میشم ، همین.
اولین وقت خالی دکتر رو باید یار هماهنگ کنه تا بریم و ان شاءالله وقت قطعی عمل جراحی برای فروردین ثبت بشه . ببینیم خدا چی میخواد دیگه .
این وسط یار یه پک دارویی برای من خریده که تا چند روز دیگه میرسه دستمون . امید داره که با این داروها رفع بشه مشکل.. من که چشمم آب نمیخوره ولی خب منم ته دلم یه امیدی دارم که سعی میکنم روی همین امید داشتن تمرکز کنم بلکه خدا شفا رو در همین داروها قرار داده باشه .
وضعیت اقتصادیمون اصلا جالب نیست و دارم به این فکر میکنم که دوباره برم سر کار ..
یار از من در این مورد قویتره ، ایمان بهتری داره حقیقتا .
پارسال مشهد که بودیم پاندا حالش بد بود و من و یار رفتیم داروخونه داروهاش رو بگیریم ، یه آقایی با ظاهر خیلی ساده دم باجه تحویل دارو بود و یه پسر بچه کوچیک که بعضی از قسمتهای موهاش ریخته بود هم کنارش بود . متصدی داروخونه با صدای نسبتا بلند (البته خیلی شلوغ بود) گفت که حالا چیشد ؟ میخوای این پماد رو یا نه ؟ مردِ گفت از این ارزونتر ندارید؟ متصدی گفت آقا این ۱۲ تومنه از این ارزونتر چیزی داریم مگه؟ مرد یکم خجالت کشید و با حال بدی گفت نه نمیخوام این رو دستتون درد نکنه و دست بچهاش رو گرفت رفت سمت در خروجی .
من نسبت به محیط اطرافم معمولا هوشیارترم و معمولا ناخودآگاه آدمهای اطراف رو دائما آنالیز میکنه ذهنم . یار حواسش به این ماجرا نبود و من سعی کردم خیلی خلاصه ماجرا رو تعریف کنم براش . در نهایت یار بدو بدو رفت بیرون داروخونه دم حرم مرده رو پیدا کرد و باهاش صحبت کرد . برگشت و اون پماد رو براش خرید و رفت تحویلش داد...
برگشت تو داروخونه نشست کنارم و گریه کرد !! گفت اون مرد طلبه بود و بچهاش ناراحتی پوستی پیدا کرده . گفت خیلی حیا داشت اون مرد.. گفت خیلی خجالت کشید و بغض کرد .. گفت خانومش بیرون داروخونه منتظر بوده که اگر مرده پولش نرسید خجالتزده نشه.. گفت و هی گریه کرد
از اون روز به بعد هروقت دستمون تنگ میشه بهم میگه زینب ما هنوز هیچ درکی از شرایط اون طلبه مشهدی نداریم و بغض میکنه زود به شرایطمون راضی میشه و شکرگزار...
از طرفی خوشحالم که تو کار خیر کردن نیازی نیست من اجباری کنم بهش . چون دور و بریا ما رو خانواده ظاهرا متدینی میدونن هر وقت کسی رو که میبینن تحت فشار مالی هست به ما معرفی میکن . این هم از لطف خدا به ما هست .. اما وقتایی که خودمون هم اوضاعمون بد میشه خیلی شرمنده اون افراد میشیم و همین هم یه غم روی غمای من اضافه میکنه.. فعلا تو این شرایطم !
فعلا شرایط اقتصادی نابودی دور و برم میبینم
ناراضیام و گلهمندم
اما خب رای میدم .. به هر حال به آینده این مملکت امیدوارم.
...
...
چرا اینطوری میشه ؟؟ چرا در مورد بعضی از مسائل رفتاری آدم ها ، سلیقه هاشون ، دارایی هاشون یا حرفهاشون و.. خییییلی ریز بین و جزئی نگرم .
بعد در عین حال خیلی از جزئیاتی که باید تو خونه انجام داده بشه ، اصلا متوجهش هم نمیشم !!
یعنی مثلا فلان چیز رو که بر میدارم بذارم سر جاش.. خب جزوی از جزئیات زندگی هست که من اصصصلا بهشون توجه نمیکنم . حتی الانم از اینکه امروز به چندتا از این جزئیات فکر کردم و سعی کردم رعایتشون کنم ، دارم اذیت میشم !
ترجیح میدم به جای اینکه یه چیز کوچیک و جزئی رو همون لحظه انجام بدم ، به جاش کارای مهمتر و اساسی تر و انجام بدم و بعدااا به چیزای جزئی تر رسیدگی کنم . برای همین تو ناخودآگاهم اهمیت برای اون امور جزئی قائل نیستم و کلا فراموش میکنم یا اصلا به چشمم نمیاد...
خب تا اینجا مشکل بزرگی نیست !
مشکل بزرگ از وقتی شروع میشه که من با مردی هم خونه ام که برای اون این جزئیات مهمه و اساسا این قضایا میره رو مخش..
خب به من چیزی نمیگه معمولا . غرغرو نیست . ولی همین که میدونم رو مخشه و منم نا خودآگاه فراموش میکنم یا اصلا به چشمم نمیاد خیلی عذاب آور میشه برام ..
کل روز استرسش باهامه و احساس میکنم باید هرچند ساعت یه بار پاشم یه چرخی بزنم ببینم چی سر جاش نیست !! بعد همینجا تموم نمیشه که..
معمولا چند روز اینطوری استرسی ام و بعدش از شدت فکر مشغولی این ماجرا ، ذهنم خییییلی خیلی خسته میشه و کار کردن سخت میشه . درس خوندن سخت میشه . و حتی انجام دادن همون کارارو هم با ذهن خسته یا بیخیال میشم یا انجام دادنش رو باز فراموش میکنم :(
خلاصه یه اوضاع کثافتی تمام روز پشت صحنه ذهنمه ...