دخترِ ؟
دخترِ خندههای بلند
[ با مادر یه پتو کف پذیرایی انداختیم ، چراغهارو خاموش کردیم و دراز کشیدیم . رو به هم یکم حرف زدیم و بعد از خندههای بلندِ غروب ، چندتا خندهی ریز آخر شبی زدیم و شب بخیر گفتیم .
نوتیف اینستا اومد و دیدم وصله ، وارد پیجم شدم و دیدم داشبورد از دسترس خارج شده و پیج عملا از الگوریتم خارج شده :)
همینطور که داشتم از پهلوی چپ به پهلوی راست میچرخیدم و از مادر عذرخواهی میکردم که بهشون پشت میکنم ، دست دراز کردم و از روی میز تلوزیون که کمتر از سه وجب با صورتم فاصله داشت هنزفریم و برداشتم .
یکی یکی هندزفریها رو از تو کیس بر میداشتم و لبخند رو لبم محو میشد .. هر کدوم رو تو گوشم محکم کردم و بی توجه به اذیت شدنِ گوشِ روی بالشم آهنگ و پلی کردم :
همه رفتند..
تا زمستان شد !
خندهها مردند
گریه ارزان شد..
کو جوانی ؟
آرزوها کو ؟.. ]
دخترِ اشکهای بیصدا
عزیزممم...
خدا کنه هیچوقت غمگین نباشی