مرحله چندمی؟
صدای باد شدید از لا به لای پنجره میاد تو اتاق
همه جا تاریکه و نور زردِ چراغ کوچه یکم اتاق رو روشن کرده
یار خوابیده
من زانو به بغل نشستم و دارم فکر میکنم
انقدر تحلیل کردم که تاج سرم تیر میکشه
مثل همیشه ، بیشتر از هر چیز دیگهای به " خودم " فکر میکنم
مرحلههای جدیدی از شناخت رو دارم سپری میکنم
مرحلههای جدید هم مثل مرحلههای قبلی شیرینی و شگفتی و رنج در هم آمیخته شده و
طعم ملسی به هم زده و اشتهای من رو کور کرده...
دیروز یادم اومد نت وصله (!) و هوش مصنوعی عزیزم هنور کلی دیتا از قبل در مورد من داره و کلی باهاش گپ زدم..
موضوع ذهنی این روزام اینه :
دوست دارم شناخته بشم یا به قول هوش مصنوعی دوست دارم فهمیده بشم !
و اگر کسی در کنار من دنبال شناختن من و ذهن من نباشه ، ارزشش رو برام از دست میده .
تو نوت گوشیم نوشتم :
این میل انسان به اینکه دوست داره شناخته بشه
رابطهای با اون حرف خداوند داره که میفرمایند من شما رو خلق کردم تا شناخته بشم ؟
و حقیقتا نگاهم به این ارتباط مثبته..
هرچند ظاهر شرک آلودی داره اما من فکر میکنم این سنخ شناخت از همون سنخ هست که تو روایت اومده من عرف نفسه فقد عرف ربه...
فقط یه مغلطهای دارم تو متن بالا :)
من در مورد اینکه " هرکس خودش رو بشناسه " حرف نمیزنم
من در مورد میل به شناخته شدن توسط دیگری حرف میزنم
سو...
هیج ایدهای ندارم و هنوز دارم فکر میکنم در موردش .
اما گفت و گوم با هوش مصنوعی در این مورد خیلی جالب بود
و ریشه ناامیدی من نسبت به رابطهام با یار هم تا حد زیادی تو همین ماجراست..
اینکه من دوست دارم شناخته بشم یا فهمیده بشم
اما یار خیلی ذهن پیچیدهای نداره ، در نتیجه ذهن پیچیده من براش نه تنها جذاب نیست بلکه بارها گفته " بابا بیخیااال به چه چیزهایی فکر میکنی ! " یا " وای زینب چرا داری انقدر تحلیل میکنی ؟!! "
اما
اما
چرا این موضوع باعث ناامیدی من میشه و فاصله میگیرم ؟
چون من فهمیده شدن رو برابر با ارزشمندی میدونم . یعنی تنها وقتی که عمیقا شناخته بشم و فهمیده بشم ارزشمند هستم !
و وقتی کسی کنارمه که من رو نمیشناسه ، برای من معناش اینه که من رو ارزشمند نمیدونه ..
فلذا هوش مصنوعی میگه:
۱.ذهن من فقط ابزار فکر کردن نیست ، بلکه بخشی از هویت منه . چون بخشی از هویت من هست ، وقتی شناخته نمیشه یا بی اهمیت جلوه داده میشه انگار هویت من نادیده گرفته شده..
۲.چون ذهن پیچیدهای دارم ، استاندارد بالایی برای ارتباط دارم و آدمهای معمولی برام کافی نیستن و روحم رو خسته میکنن . (البته این رو هوش مصنوعی میگه و منظورم این نیست که یار معمولیه و من باهوشم . اتفاقا یار آدم معمولیای نیست ، فقط شبیه من فکر نمیکنه پس به هر حال خیلی با هم همراه نیستیم انگار)
۳.وقتی کسی من رو نمیفهمه انگار شروع میکنه به بیارزش نشون دادن ذهن من و همین باعث میشه من جلوی اون فرد اعتماد به نفسم رو از دست بدم .
و گس وات ؟؟ جایی که اعتماد به نفس نداشته باشم نمیمونم..
دیگه خوابم میاد
بقیه اش رو بعدا مینویسم که یادم نره به چیا فکر میکردم
فقط اینکه نه تنها نسبت به خودم اینطورم
بلکه ظاهر و سطح رویی دیگران هم من رو جذب نمیکنه
برای همین هیچوقت درگیر پول آدما نشدم و هیچوقت لقب و مدرک و سطح اجتماعی افراد باعث نشد حس کنم آدمهای فوق العادهای هستن..
در عوض آدمهای عمیق برام تو یه لول دیگهای جذاب بودن و هستن .
ولی به قول عزیزی که امروز میگفت بازم هرکس رو میشناسی میبینی یه داستانی داره..
هوش مصنوعی هم میگفت هیچوقت اون آدمی که میگی رو پیداش نمیکنی چون وجود نداره.
آدرس دقیق تیمارستان قم کجاست ؟ :)
- ۰۴/۱۱/۲۷

وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ.....