شبنمِ احسانِ تو عزیز دلم ...
شنبه
عمو وسطیَم زنگ زدن به یار گفتن که یه سالن کرایه کردن از این هفته شنبهها برن فوتبال ، یار هم با یارِ پری رفتن اونجا . من و پاندا هم رفتیم تهران روضه و با اینکه ساعت ۱ شب برگشتیم و جنازه بودم از خستگی اما الحمدلله اینقدرررر خوب بود و به جانم چسبید که حد نداره . خداروشکر...
یکشنبه
فهمیدیم پاندا از من آبلهمرغون گرفته و از سر شب کمکم حالش بد شد و دون دون شد.. من خونه خودم بودم و یه سری خورده کارای خونه رو انجام دادم و بعد شام رفتیم خونه مامان اینا چون من خیلی نگران پاندا بودم چون کاملا میدونستم تا صبح قراره تب و لرز داشته باشه و همین هم شد.. این وسط ماجرای اون خانواده هم که دخترشون مریض شده بود دقیقا همزمان با همین ماجراها بود و واقعا از نظر روحی و اعصاب و روان تا صبح نتونستم بخوابم !..
واقعا خدا خیر بده به اون عزیزانی که کمک مالی کردن به اون خانواده.. حضرت صاحب عجلاللهتعالیفرجهالشریف براتون دعا کنن 🦋 .
دوشنبه
خونه مادر اینا موندم و به مادر تو کاراش کمک کردم و یکم به پاندا رسیدگی کردم .. شب یار اومد و دیدم قبل از اومدن رفته خونه و کتابش رو آورده . من میخواستم شب برگردیم خونه ولی دیگه جفتمون حال خونه رفتن نداشتیم و موندیم همونجا .
دوستم که طبس زندگی میکنه پیام داد که قراره برای یه دوره آموزشی بیاد کرج سه روز . از طرفی من و یار دایی یار رو برای اولین بار دعوت کردیم خونمون برای جمعه ... این رفیقم که پیام داد واقعا نمیدونستم چطوری شرایطم رو باهاش هماهنگ کنم.. دیگه قرار شد امروز (چهارشنبه) همین صبح که از طبس میرسه تهران مستقیم بیاد خونه من تا ظهر که کلاساش شروع میشه .
سهشنبه
شب قبلش تا صبح خوابم نمیبُرد و هی تب پاندا رو چک میکردم و بهش آب انار میدادم . دیگه بعد از اذان تازه خوابیدم تا ۱۲ و نیم ظهر !! ساعت ۱ و نیم ظهر هم اومدم خونه خودم و تا ساعت ۵ که یار بیاد کارای خونه رو انجام دادم و ماشین لباسشویی رو روشن کردم و گردگیری و... یار با خریدها اومد و بعدش باهم خریدهارو جا به جا کردیم . بعدش یار خوابید تا ساعت ۷ و نیم . بعد یه شام جمع و جور خوردیم و ساعت ۸ غروب مری و یار پری اومدن دنبالمون و باهم رفتیم دنبال مادر و بعدش رفتیم تهران روضه ... شب هم ساعت ۱ نصفهشب رسیدیم و من ۲ خوابیدم ..
چهارشنبه (امروز)
ساعت ۵ صبح بیدار شدم و برای رفیق طبسی آبگوشت بار گذاشتم . یار ساعت ۵ و نیم رفت ، بعد نماز صبح هر کاری کردم خوابم نبرد.. پا شدم و ظرفهایی که تو سینک بود رو چیدم تو ماشین و یه سری جمع و جور های نهایی رو انجام دادم . چای هم دم کردم که از رفیقِ طبسی پذیرایی کنم . الان هم (ساعت حدودا ۸ صبحه) کارام تموم شده و منتظرم که رفیق بیاد..
_______________
مطالب بالا رو ساعت ۸ صبح نوشتم که رفیقِ طبسی زنگ در رو زد . منم پیشنویس کردم تا الان که رفیق رفت به کلاسش برسه...
آبگوشت ناهار اصصصلا خوشمزه نشد :( برعکس همیشه که آبگوشتهام خیلی خوب میشد. فهمیدم که رفیق جان بارداره و جالبه که بدونید این فرزند چهارمشون محسوب میشه با اینکه متولد ۷۲ هست... دوست داره بچهاش پسر باشه چون اون سه تا دختر بودن همه و هر دو تاکید کردیم که دختر رحمته واقعا .
احتمالا شب هم بعد از کلاسش میاد دوباره ، حالا یا بعد از شام یا برای شام . بدون تعارف بهش گفتم غذای روضهی دیشب هست.. :)) گفت خیلی هم عالی .
غذای روضه برای نینی تو شکمش هم خوبه :)
دلتنگیم برای امام رضا علیهالسلام از حد گذشته... مشهد میخوام به صورت فوری :((
داشتم عکسهای گالریم رو نگاه میکردم این عکسی که دفعه قبلی که حرم بودم گرفته بودم رو دیدم و یاد حال خوشم افتادم . چند دقیقه به این کتیبه نگاه کردم و غرق شدم و اشک ...
چون آبِ حیاتِ ابدی ، تشنهلبان را
در کِشتِ بقا ، شبنم احسانِ تو نافع ! ...
سلام زینب جان عزیز
الحمدلله که مشغول خیر و خدمت به خلق خدا بودی، حال خواهرت بهتره ؟
ان شاء الله به زودی بری مشهد و یه دعای خیر و چند تا عکس پروفایل خفن هم نصیب من بشه :)))