خانوم‌کوچیک

برش‌هایی از "من" که فارغ از هرچیزی باید بنویسد.. 🪴

خانوم‌کوچیک

برش‌هایی از "من" که فارغ از هرچیزی باید بنویسد.. 🪴

خانوم‌کوچیک

اعتیاد به نوشتن از اون دسته از اعتیادهایی هست که نه میشه ترک کرد و نه آدم اصلا می‌خواد که ترک کنه . گاه‌گاهی سرک میکشه تو زندگی من و میگه بنویس ، که اگر ننویسی انگار به فعل نرسیدی کلا..
برای همین هم
می‌نویسم . از حدودا سال 92..
خانه به دوش طورانه البته .


کانال ایتا :

https://eitaa.com/bejana

نویسندگان

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره نویسی» ثبت شده است

خب اومدم

 

تقریبا دو ماه شد دیگه که ما از کرج اومدیم قم 

اما حدودا یک ماهه که دیگه کامل وسایلمون چیده شده..

چرا ؟ چون این خونه ای که اینجا گرفتیم یه خونه ویلایی قدیمی سازه که حسابی نیاز به رسیدگی داشت

مثلا کف هنوز موزاییک بود ! به خودی خود اشکالی نداره ولی وقتی من به کلی ذوق و شوق و سلیقه به خرج دادن لوازم خونه‌ام رو انتخاب کردم و خریدم و دائم در حال تغییر چینش و.. هستم واقعا توان روحی زندگی روی موکتی که لوازم خونه رو خفه می‌کنه نداشتم. حداقل برای من با شرایط هجرت از شهر خودم یه فشار روحی زیاد بود که گفتم این خونه باید حتما سرامیک بشه ..

نیاز به کاغذ دیواری ، تعویض شیرآلات و.. خیلی چیزا خلاصه . هنوز تراس بهم‌ریخته‌اس تازه..

 

اما از شرایط خونمون بگم ؟

 

 

یه خونه ویلایی که وقتی از سمت کوچه در دو لنگه رو باز می‌کنیم مستقیم وارد راهرو و راه پله میشیم.

سمت چپ یه در چوبی هست که با باز کردنش پله‌هایی که به سمت زیر زمین میره رو میبینیم که در واقع از اون یکی لنگه در کوچه هم میشه مستقیم اومد زیر زمین .. 

زیرزمین چیه ؟ زیرزمین ما شد حسینیه + کتابخونه + محل درس و بحث یار و استاد و دوستشون آقای میم . 

حسینیه ما قدیمی با سقف خیلی بلند دیوارهای رنگ و رو رفته با بیش از ۳۰۰ جلد کتاب از هر دری که به نهایت درجه نورانیه و حس خوب داره برعکس قیافه‌ی داغون و صد رنگش.. 

حالا عکساشو میذارم بمونه اینجا . 

 

از در کوچه که وارد راهرو میشیم سمت چپ ورودی حسینیه و رو به رو با دو سه تا پله در خونه آقا سید (استاد) رو مشاهده می‌کنیم که طبقه همکف زندگی می‌کنن . با اختلاف تقریبا ۱۰ ، ۱۲ تا پله هم میرسیم طبقه اول که منزل ماست.. 

الحمدلله

و

گوش شیطون کرد ، حداقل یه نفر اینجاست که به آرزوش رسیده و اونم یار ماست :) همسایه استادش شده ، کتابخونه و حسینیه داره و هیچ کاری جز درس خوندن در مجاورت استادش نداره جز اینکه از ساعت ۱۲ تا ۴ بعدازظهر سه تایی (استاد و یار و آقای میم) میرن یه پژوهشکده و کارای پژوهشی میکنن در مقابل مبلغ کمی حقوق ماهانه ... که البته برکت داره الحمدلله . 

خونه رو بگم؟ از در مستقیم وارد محیط پذیرایی ۳۰ ، ۳۵ متری میشیم ، دیوار مقابل در ورودی ، در حمام رو مشاهده مبفرمایید (یعنی قمی ها با این سبک خونه سازی یک تنه تاریخ ایران رو به باد دادن :) ، سمت چپ در ورودی در انباری و سمت راست درب اتاق خوابه . سمت راست تر دیوار به دیوار اتاق خواب هم آشپزخونه و مقابل آشپزخونه هم در بهارخواب.. 

از نقشه ی افتضاح خونه گذر کنیم ۲ تا چیز رو تو این خونه خیلی دوست میدارم . یکی این‌که ۲ تا پنجره و یه در کاملا نورگیر تو پذیرایی هست ، ۱ پنجره متوسط تو آشپزخونه و یه پنجره متوسط دیگه تو اتاق خواب . که کل روز روشنایی دلچسبی تو تمام خونه داریم و من عاشقشم . و بعدی هم بهارخواب بزرگی که کلی براش برنامه دارم .. 

این از خونه .

اما از حرم بگم برات ؟

حدودا نیم ساعت پیاده و پنج دقیقه با ماشین فاصله داریم تا حرم و من خییییلی بی معرفت‌طورانه حدودا هفته‌ای یکبار توفیق زیارت داشتم و حتی گاهی همون هم نه .. یار تقریبا هر روز صبح خیلی زود میره و دمش گرم حقیقتا.. 

اینجا به جز حرم خانم که خیلی دوست داشتنیه ، چندتا جای دیگه هم هست که حال خوب کنه . یکی بیت‌النوره که محل عبادات سیده معصومه سلام الله علیها بوده . یکی هم قبر آقای الهی برادر علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه ... 

مسجد جمکران رو داریم ما که من روزایی که دنبال خونه میگشتیم اونجا خیلیییی حال و هوای خوبی تجربه کردم و تو این دو ماه ولی فقط یکبار با پاندا رفتم و دیگه توفیق نشد.. 

.

.

.

اما..

من تااازه دو هفته‌اس که خودم رو اینجا پیدا کردم 

و تازه دارم می‌فهمم که اینجا خونمه و برنامه‌هام چجوریه .. 

حتی شاید هنوزم خیلی گیجم .

بازم بیشتر میگم بعدا

تا این پست در مورد منزل ماست

چند عکس از حال و هوای همین الان بذارم از جاهایی از خونه که دوست میدارم که بمونه برام:

 

چراغ مطالعه‌‌ام سوخته پس فعلا از این دوست عزیز روی میزناهارخوری استفاده‌ای نامتعارف می‌کنم . 

اون پشت در واقع دیوار انتهایی پذیرایی هست که به تازگی تبدیلش کردیم به بک‌گراند عکاسی برند شخصی بنده :) 

یادتونه که گفته بودم دارم یه کار کوچیک راه‌اندازی می‌کنم برای حمایت از تولید ؟؟

راه‌اندازی کردم دیگه ، خب ؟

اما همونطور که مستحضر هستید به شرایط فعلی جامعه

فکر کنم بیشتر حمایت از تولید من رو راه‌اندازی کرد :))) 

به هرحال.. 

اون دیوار پشت شد بکگراندی که هنوز ازش یه عکس هم نرفت تو مجازی .. توکل به خدا.

 

کنجکی از آشپزخونه رو میبینید که هنوز براش پرده‌ای مطابق سلیقه و بودجه پیدا نکردیم

اما اون نور زردی که روی پنجره میوفته برای یار حس خوبی داره . 

یه چیز بامزه هم اینکه اون ادویه‌های سمت راست رو میبینید ؟ یارِ بامزه خریدتشون یکیشون ادویه آبگوشتی ، یکی پلویی ، یکی خورشتی و یکی ام ادویه ماست و دوغه :) انقدر واسه این‌طور چیزا ذوق داره که منِ زنِ خونه ندارم !

 

 

دیوار " زنانه " منزلمون رو مشاهده می‌کنید که در سبزترین حالتِ سبزی ، خونمون رو منور فرمودن به وجودشون.. 

و با سبز‌های دیگه خونه خیلی ترکیب جذابی دارن برام.

اون دوتا کبوتر هم کمال و جمال هستن از دوستان خوب بنده .

 

این ستونه هست ؟ این ستون لامصب... این ستون برای چینش مبل‌ها تقریبا ۲۰ سال ما رو پیرتر کرد :)

دهنمون سرویس شد تا مبلا رو بتونیم بچینیم ولی خب.. بدککک نشد . 

معمار ؟ 

مهندس ؟

بساز بفروش حتی ؟

نخیر (!) صاحبخونه قبلی تن به این ذلت‌ها نداده قشنگ.. !!

عوضشششش 

ستاره‌ها از تو بهارخواب قشنگمون خیلی خوشگلن :

 

قشنگ نیستن ؟؟ زوم کنیدا

 

 

میز ناهارخوری هم علاوه‌بر کاربرد خودش برای شام و ناهارهامون ، شب‌ها محل مطالعه منم هست . 

یار که دیگه میره حسینیه برای مطالعه ، من میمونم بالا و کتابام .. 

آهان راستی حسینی :)))

 

این هم از حسینیه ی زیرزمین که صبح‌ها از ساعت ۵ تا ۸ محل درس و مباحثه یار و آقای میم هست و از ساعت ۸ تا اذان ظهر محل درسشون با استاد و دوباره ساعت حدودا ۷ غروب تا ۸ و نیم محل درس یار تنهایی.. 

یک‌شنبه هر هفته هم روضه برقراره و برای عموم آزاده اما معمولا فقط خودمونیم که استاد یار حدودا نیم ساعتی صحبت می‌کنن و آقای میم که ملبس هم هستن روضه می‌خونن و سینه‌زنی . 

ما خانم‌ها معمولا همون یک‌شنبه ها میریم حسینیه مگر گاهی که من غروبا برم یه چای پیش یار بخورم موقع درس خوندنش..

 

خلاصه

فعلا همین 

 

 

 

از حرم بیشتر میگم بعدا

شب بخیرتون

  • [ زینبم ]

یه مکالمه غم‌انگیزی رو که با مادر داشتم تو نوت گوشیم نوشته بودم وقتی حالم رو خیلی بد کرده بود .. خیلی وقت پیش . 

امروز اومدم یه جمله که تو اینستا خوندم و خیلی به دردم‌ میخورد رو وارد نوت کنم ، چشمم خورد به اون مکالمه و حذفش کردم . چی شد حذف کردم ؟ احساس کردم دیگه غمی ازش تو دلم نیست . چرا ؟ چون مادر ازم عذرخواهی کرده بودن بابتش.. نه مستقیم البته _ که منم هیچوقت راضی نیستم مادرم مستقیم عذرخواهی کنن _ ولی خب خیلی با محبت نشون دادن که پشیمونن از گفته خودشون و.. تمام . 

 

باور کنید ، ذهن آدم دقیقا مثل همین نوته .. اگر وقتی بدی می‌کنید ، آسیبی می‌زنید ، عذرخواهی کنید ، ذهن خود به خود اون رو پاک می‌کنه و غمش رو می‌شوره و می‌بره .. 

جاش می‌مونه‌ها ، یعنی خب در کل تو ذهن میمونه . ولی خب ، خوب میشه ترمیم میشه .. دریغ نکنید اگر لازمه عذرخواهی و جبران‌ کنی ♥️🌱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من دیروز از سفر عراق رسیدم و امروز اومدیم باغ برای فیلمبرداری و عکاسی از محصولات مزون . 

رویاهای بزرگی برای تولید دارم .. حرف‌های رهبری رو در مورد تولید می‌خونم تا کم نیارم . ولی اعتراف : کار رو شونه‌هام سنگینه + تنهام و احساسش می‌کنم + تنها کسانی که خیلی دغدغه کمک به من رو دارن یار و حمایت‌های عاطفیشه و پدرم . یا این‌که این دو نفر بهتر بلدن نشون بدن دغدغه‌مند بودنشون رو ... 

از طرفی ، یه سری نکات ریزی وجود داره که حس می‌کنم کارم طیب و طاهر نیست . مثلا همین که چهره مدل مشخصه .. آرایش نداره (در حد کرم صورت) ، ولی خب زیباست .. چند تا از دوستام گفتن زیباییش خیره‌کننده اس (ماشاءالله لا حول و لا قوه الا باالله) ، خب این خودش یکم من رو سر در گم‌ می‌کنه .. 

نمی‌دونم چیکار‌ کنم ؟ وسط راهم و دکمه برگشتی فعلا نیست انگار ، هست ؟ 

 

مسئولیت خیلی زیادی روی دوش خودم حس میکنم ، خداجون مدد .. 

 

 

 

 

عکس‌های کربلا رو باید اینجا بذارم بمونه برام . بعدا .. 

  • [ زینبم ]

سلامی از طرف زینبی که _گوش شیطون کر_ حالش بهتره ✨️

 

اول از همه ، اول اردیبهشت از یکی از دوستانمون (آقا مهدی‌-قم) که دوره‌های کاااامل طب سنتی رو گذرونده ، حتی دوره‌های آسیایی و اینا رو ، یک سری دارو گرفتیم من برای مشکلاتی مثل بی‌حالی و کسل بودن و بی‌اراده بودن و اینا . دوستان چند تا قطره هومیاپاتی بود این داروها (من بیرون از فضای وبلاگ در مورد این موضوع با دوستان نزدیکم فقط حرف زدم ، چون.. یه جوریه.. یکم انگار خرافات‌طوره ، نمی‌دونم ! ) خودشون میگن یه جورایی انرژی‌درمانیه انگار.. 

به هر حال ، برای من تاثیر داشت ! واقعا .. حالم خیییلی بهتره . ممکنه به خودم تلقین کرده باشم ، اوکی ، نمیدونم .. مهم اینه که الان اوضاعم خوبه . 

 

در حدی که بلاخره دوباره یه رژیم رو از سر گرفتم با یه دکتره تو کرج ، آزمایش نوشت و فهمیدم مقاومت به انسولین دارم پس لاغر شدن برای من سخت‌تره گویا ، به هر حال من تلاشم رو دارم می‌کنم . الان دو هفته‌ای شده حدودا ... طبق آزمایش تالاسمی مینور دارم ، چی هست ؟! 

از این‌که برای سلامتی خودم دارم تلاش می‌کنم خیلی به خودم افتخار می‌کنم 👏🏼

حتی

حتی :))

حتتتتتی : اولین دلمه زندگیم رو پختم و حدس بزنید چی ؟ فوق‌العاده شد ! باید بدون گوشت چرخ‌کرده می‌بود و با این حال خیلی خوشمزه شد .. هم برای مامانی و هم برای مادر بردم جفتشون باورشون نمی‌شد این‌قدر خوب شده باشه . راضی ام از خودم.. 😅

این عکسش : 

 

 

بعد 

دو هفته پیش یه سفر رفتیم کاشان ، کاری ندارم با همسفرها چطور گذشت ، بد گذشت.. ولی خب گذشت و تمام ! 

ولی خیییلی دوسش داشتم کاشان رو 

من خب ۴ سال معماری خوندم ، طبیعتا از دیدن اون خونه‌های قدیمی و تاریخی داشتم بال در میاوردم .. 

سر مزار علمای بزرگی هم رفتیم و دوست دارم بیشتر از این سفر بنویسم ولی خیلی حسش نیست ، سو فقط عکسشون رو میذارم کیف کنید . 

 

 

اینجا هم مزار یه آدم عجیب تو تاریخ شیعه‌اس  : 

 

 

حالا

چه خبر از کار و بار ؟ با پاندا رفتیم عکاسی و از محصولات عکس گرفتیم ، پاندا خودش استایلیسته در نتیجه کار مدلینگ محصولات رو هم خودش انجام میده . منم عکاس و فیلم‌بردارم و در آخر ادیت‌هارو با مشورت هم انجام میدیم . 

منتظر لوگو بودیم که یه دوستی بدجور بدقولی کرد و ما رو کلییی عقب انداخت !! در حدی که ما دیگه فقط با محصولات محرم باید شروع کنیم.. خیره . 

حالا دوباره باید بگردیم یکی که حرفه‌ای کار لوگو و طراحی انجام میده رو پیدا کنیم و لابد ۱۰ روز هم معطل اون باید بشیم 🤦🏻‍♀️

 

ولی دوستان ، لوکیشنی که توش عکاسی کردیم با هنر عکاسی اینجانب و کاربلد بودن پاندا البته ، عالیه‌ها عااالی.. یه لوکیشن سنتی و توپ و رایگان ! 

چندتا از عکسارو میذارم هم آستین بامزه ۲ تا از محصولات رو ببینید و هم لوکیشن رو مشاهده بفرمایید 😎🤓

 

 

 

همین دیگه..

روزگارمون این شکلی بود این چند وقت .

تا ببینیم چی میشه 

 

 

 

 

 

 

 

التماس دعا ✨️

  • [ زینبم ]

 

 

 

از دوره دبیرستانم تا الان که حدودا بیست و شیش ، هفت ، سال دارم ، آدم هایی که از نزدیک من رو شناختن گفتن انگار هزارتا چهره دارم و هزار لایه .. 

یکی از این چندتا لایه ، میل عجیب و عمیقی به نوشتن داره برای همین هم هرچیزی که رنگ و بویی از نوشتن داشته باشه رو شدیدا دوست دارم . از نوشت افزار و انواع دفتر و روان نویس و.. گرفته تا انواع اپ های مجازی . مثلا من حدود هشت سال دو تا پیج اینستاگرام داشتم و هی نوشتم و نوشتم .. 

تو دردام دوست دارم بنویسم و تو شادی هم دوست دارم بنویسم . وقتی خسته ام دوست دارم بنویسم و وقتی انرژی دارم هم.. 

 

این علاقه رو به جز نوشتن فقط تو رانندگی دارم و بس.

 

از سال 92 بود که وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی رو شروع کردم و متوالی می‌نوشتم . 

اینجا رو بعد از حدودا یک سال ، دوباره شروعش کردم .

 

پس فعلا : " بسم الله النور.. " 

 

  • [ زینبم ]